اولش بوی پونه و نایلون های لیموشیرین پرتقال کنار آشپزخانه بود. بعد بخار قل قل آش و دمنوش آویشن و شیشه عسل که آنقدر سراغش میرفتیم، همان طور با در باز روی میز مانده بود.
بعد من هم مریض شدم و خانه هر ساعت بیشتر شکل خانه مریض ها میشد. لباس های بی حوصله یکجا تلنبار شده و تخت نامرتب و اسباب بازی های پخش وسط زمین. آشپزخانه که نگو.
ضعف و التهاب معده اجازه نمی داد بخوابم و بیداری اصلا چیزی نبود که دوستش داشته باشم. وقتی یک وروجک از قضا بیمار و بهانه گیر هم قرار بود مدام به من چسبیده باشد.
امروز پشت پرده ای را کشیدم که خانه روشن شود. چادر نماز سرم بود. بی هوا دستم رفت سمت دستگیره پنجره و بازش کردم. یک نفس عمیق کشیدم و ریه هایم را از هوای تمیز عصرگاهی پرکردم. بعد فکر کردم زندگی قشنگ است، این روزها خوب است و خانه دوباره مثل روز اولش تمیز می شود.
ما خوب شده بودیم و امید برگشته بود.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی