رفته بودیم برای فاطمه صندلی غذا بگیریم. صد و هشتاد درجه که از خانه مان می چرخیدیم، بیش از کمی بالاتر، چهارباغ بود. برای همین هماهنگ کردم و آخرشب رفتیم که کمتر توی ترافیک بمانیم. طبق من معمول من پیاده نشدم که باز آن وسواس های عجیب لحظه قطعی شدن خرید سراغم نیاید. آقای همسر که رفت داخل خانه دلم شور افتاد. هرچند اصلا به قیافه آدمی که آمد دم در نمی خورد، باز هم استرس گرفته بودم. اگر بلایی سرش بیاورند این وقت شب دستم به کجا بند است؟ دقیقه ها می گذشت و آقای همسر نمی آمد. پنج دقیقه... ده دقیقه... یک ربع... هی با خودم حساب میکردم مگر یک باز و بسته کردن صندلی و چک کردن سالم بودنش چقدر زمان می برد؟ حالا مثلا پول هم بشمرد، تشکر و خداحافظی هم بکند... چندبار زنگ زدم به گوشی اش که برنداشت. رسما نگران شده بودم. یا دافع البلایا می خواندم و فکر میکردم الان دقیقا باید چکار کنم؟ زنگ بزنم به آن شماره ای که دارم یا زنگ بزنم به مامان آدرس جایی که هستیم و شماره شان را بدهم؟ :)) پیاده شوم بروم دنبالش یا قفل مرکزی ماشین را بزنم؟ خلاصه در همین گیرودارها بودم که آقای همسر با آقای صاحبخانه پیدایش شد و یک نفس راحت کشیدم. بعد آقای همسر تعریف کرد که عجب آدم خوش مشربی بوده. گفت من صندلی را نگاه کردم و پول را شمردم و دادم که او تازه شروع کرد: خب شما چکار می کنید؟ من لیسانسم فلان بوده ارشدم فلان الان حسابدارم فلان جا... خلاصه حرف و حرف و حرف تا رسیدند به رفلاکس دختر آنها و فلان دکتر معروف که جفتشان می شناخته اند و ماجرای شیر بز گیرآوردن از بیابان... تا باهوشی پسر اولشان، خستگی پدرها از بچه داری، شغل آقای همسر، شیطنت های فاطمه و ... آقای همسر میگفت آنقدر خوش صحبت بود و آنقدر نرم نرم سرصحبت را باز کرد که احساس میکردی یک عمر است می شناسی اش.
آقای صاحبخانه هنوز ایستاده بود دم در برای بدرقه ما.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی