یک لحظه هایی هم توی زندگی هست، شبیه بهت لحظه های پیش و پس من . این دقیقه های عجیب و کشدار اکنون. که خوب نیست ولی نمی شود گفت بد است. یک جور عجیبی است، با همه سختی یک حس غریب دلچسبی دارد انگار. مثل غروب های دلگیر پاییز... همین لحظه هایی که فاطمه توی بغل مامان می خندد به من و من یک لحظه مبهوت می شوم که کی آمد؟ که کی اینقدر بزرگ شد؟ کی اینطور جا افتاد توی زندگی ام...
و پشت بندش می نشینم سر اصلاح پایان نامه ارشد بعد سه سال... و باز درمی مانم، اینها را کی نوشتم من؟ چقدر زود گذشت... چقدر غریبه شده ام با واژه هایش... چرا هیچی یادم نمی آید...
مثل نارنجی دلگیر دلچسب غروب های پاییز.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی