خرید بک لینک
به نام خدا

سال های اولی که آمده بودم تهران، زیاد قطار سوار می شدم. بعد چند سال اوردوز شدم و گفتم فقط قطار اتوبوسی. بعد هم که کم کم ماشین خریدیم و چارتر گرفتن را یاد گرفتم. خلاصه قصه ما و آن واگن های طولانی و تلق و تولوق شبانه و کوپه بانوان های چهارنفره تمام شد. ولی تمام نشد. بعد همه آن شب را تا یکی و دو صبح حرف زدن ها و تعریف کردن ها و این گفتن و آن شنیدن ها... حالا من پر از روایت های تک نفره ام. پر از قصه های ناتمام. توی ذهنم فیلم های زیادی است که ناگهان، یکجا، صبح خواب آلود ایستگاه مثلا، یکی استپش را زده و آدم ها و اتفاقات قصه ناگهان محو شده اند. بعضی وقت ها مثل امشب یکی پشت دیگری سرک می کشند توی ذهنم. بعد از خودم میپرسم چرا شماره شان را نگرفتم مثلا؟ که از آن خانم خوش پوش مهربانی که از کانادا آمده بود بپرسم بالاخره شوهرش آن زن دوم را رها کرد یا بچه هایش به ایران عادت کردند؟ یا از آن زن ساکت توداری که سر آخر دم رسیدن برایم گفت ساکن لندن است، سوال کنم آخر سر شوهرش با دامادش کنار آمد؟ پسرک توانست مدرک آبرومندی برای اعتبار خانواده فراهم کند یا هنوز هم همه دکترهای مهمانی های بزرگ لندن توی سرش می خورند؟ از آن زن لاغر پرغصه ای که دم به دقیقه چشم هایش پر و خالی میشد بپرسم بالاخره عروس باب میلش را گیر آورد؟ از زن جوان آشفته ای که ناخن هایش لاک دورنگ داشتند و همسرش قرار بود فردا با هواپیما بیاید، بپرسم بالاخره پسرک لاغرمردنی که ناقص به دنیا آمده بود وزن گرفت؟ حالش بهتر است؟ از خورشید خانم، پیرزن ناز و مهربان تهرانی، سوال کنم هنوز هم خانواده دخترش برنگشته اند ایران؟ هنوز هم تنهایی سفر می رود و روزها اندازه پنج نف کتلت درست می کند تا ببیند قسمت که می شود؟ یا از آن خانم خوش پوش و سرحال که مترجم یکی از سفارت ها بود سوال کنم همچنان ازدواج نکرده؟ بالاخره خانه باغی که آرزویش را داشت در نیشابور خرید که بگذارد برای روزهای بلند بازنشستگی؟ یا از آن دوخواهر سختی کشیده که بعد سال ها یک سفر زیارتی رفته بودند بپرسم وضع کار و بار پسرهاشان بهتر شد؟ آن یکی توانست نوه طفلی اش را از زیر دست و بال پدر و مادر معتادش بکشد بیرون و پسر آن دیگری پول نان خریدن پیدا کرد؟ تا صبح بنشینم پای دردودلشان که با گرانی چه کار می کنند...

قصه ها و آدم هایشان توی ذهنم معطل مانده اند. نه محو می شوند نه سر و سامانی می گیرند که از خاطرم بروند. به اندازه تمام سفرهای مشهدم قصه ناتمام دارم و آدم هایی که روشن و زنده گوشه ی خاطرم ایستاده اند. و من که لبخند بزنم و سکوت کنم و آنها نمی دانم در چهره من چه ببینند که قصه زندگی شان را شروع کنند.

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 4:45 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 8 مرداد 1396 ساعت: 9:54

صفحه بندی