دبیرستانی که بودم یک اتاق داشتم و یک تخت. با کتاب هایی که کم و زیاد میشد. تختم به یکی از دیوارهای اتاق چسبیده بود که کمی بالاترش کلید برق بود. ولی از روی تخت دستم نمی رسید که خاموش و روشنش کنم. برای آدمی که دقیقا تا خود لحظه ای که خواب حواسش را می رباید، می خواند، بلند شدن و خاموش کردن چراغ عذاب الیم بود. چرا؟ به خاطر همان ده پانزده دقیقه های آخر مطالعه که چشم هایت دارد بسته می شود ولی جذابیت کتاب اجازه بستنش را نمی دهد. مقاومت میکنی. به زحمت، با پلک های نیمه باز... مثل جنگجوی خسته ای که آخرین شمشیرهایش را می زند. بعد، وقتی آخرین قطره های هشیاری هم از جانت خارج شد بالاخره راضی می شوی کتاب را بگذاری کنار بالش، چشم ها به آنی روی هم می افتند. فقط شاید برای چند لحظه هنوز قدرت فکر کردن داشته باشی. هرچند معمولا فردا صبح از آن فکرها و حتی صفحه های آخر کتابی که خواندی چیزی در یادت نمانده.
از جا بلند شدن و خاموش کردن برق برای من مساوی بود با از دست دادن این لحظه های شیرین و عجیب. جای تخت به دلایلی که الان یادم نیست، عوض نمی شد. کلید برق هم که ثابت بود. یکبار برای پدر گفتم و بعد خلاقیتش به کارم آمد: یک چوب بلند دو متری!
بله، باورتان بشود یا نه، بعد از آن، همیشه یک چوب بلند روی تخت من چسبیده به دیوار، دراز می کشید. نه برای ترس از دزد. برای خاموش کردن چراغ. بهتر بگویم برای درک آن لحظه های ناب. ساده تر بگویم برای پنج دقیقه، ده دقیقه... بیشتر خواندن.
حالا چند سال است که دیوانه شده ام. دیگر اتاق خواب مختص من نیست. پدر و دختر گرچه شریک های مهربان کم سروصدایی هستند ولی قطعا با چراغ روشن نمی خوابند. مدتی چراغ مطالعه گیره دار داشتم. با نور کم و دردسرهای هربار جداکردن و بالای صفحه جدیدزدنش، برای منی که سرعت خواندنم بالاست، کنار آمده بودم که خراب شد. بعد آن از هر دستفروش مترویی سراغش را گرفتم نبود. بعد اصلا خواندن کاغذی فراموشم شد و پناه بردم به نوشته های مجازی. وبلاگ، سایت، اینستا، تلگرام... نشد، هیچ چیز کتاب خواندن نمی شود. بعد یکی دوتا از این کتابفروشی های اندرویدی را نصب کردم که چندان موفق از آب درنیامد. دوسه سال است که دنبال یک چراغ خواب به دردبخور میگردم که زیر نورش بشود کتاب خواند. همه زیادی زشت یا گران یا تزئینی اند و من هم سخت گیر. هر چند هفته یکبار دوباره فیلم یاد هندوستان می کند و وسوسه کتاب خواندن در رخت خواب رهایم نمی کند. تابه حال چند بار عناوین چراغ خواب، چراغ مطالعه... را در دیجی کالا و بامیلو سرچ کرده باشم خوب است؟
آخر سر امشب، وقتی همه خوابیدند، آمدم توی هال و زیر نورمهتابی نشستم روی مبل. گوشی ام را کنار گذاشتم و کتاب هایم را بغل کردم...
حالا کم کم باید بلند شوم، کتاب ها را برگردانم در قفسه های کتابخانه، برق هال را خاموش کنم، از یخچال آب بخورم و بعد خیلی هشیار سعی کنم بخوابم. از خیر آن دقیقه های شیرین آخر گذشتم ولی فکر آن تخت کنار دیوار، آن چوب بلند و آن تا آخرین قطره هشیاری خواندن رهایم نمی کند...
برچسب: کتاب,
نویسنده: آرمان قاسمی