خرید بک لینک
به نام خدا

یک وقتی، چندسال پیش، یک متنی نوشته بودم درباره اینکه دوران قبل بچه داری مثل سه ماه تعطیلی است. بهترین فرصت برای اینکه هرکاری دلت می خواهد بکنی، همه برنامه های توی ذهنت را پیاده کنی... و با همه اینها هیچ کار نمیکنی و باز مهر می آید و روز از نو. آن روزها همه اینها را می دانستم، این روزهایم را می دیدم و باز هم مثل همه سه ماه تعطیلی های عمرم اسیر یکی از همان رخوت های عجیب بودم.

این روزهای من اما خلاصه شده در ساعت هایی که فاطمه می خوابد - اگر خوابش آن روز کم نباشد یا من حسابی خسته نباشم که پا به پایش بخوابم البته! - نهایت چقدر؟ دو ساعت شب و با ارفاق دو ساعت روز در بهترین حالت. آن هم با تپش قلب غیرعادی از استرس بیدار شدنش و دود شدن همان یکی دوساعت های جادویی.

در بهترین حالت، از بیست و چهار ساعت شبانه روز، چهار ساعت برای خودم دارم که غذا پختن و جمع و جور کردن و لباس شستن و مرتب کردن خانه همیشه نامرتب هم خودشان را آن وسط جا کرده اند. بعد، یک وقت هایی فکر میکنم که همین دو سال پیش از بیست و چهار ساعت، تمام بیست و چهار ساعتش مال من بود و باورم نمی شود چندین سال از این روزهای طلایی هدر داده ام.

خدای من! هر روز می توانستم خانه تکانی بکنم!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم خرداد ۱۳۹۶ساعت 3:5 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 5:54

صفحه بندی