خرید بک لینک
به نام خدا

یکی از مهمانی های مشهد، خانه عموی آقای همسر بود. وسط مهمانی همه به بهانه ای جمع شده بودند عکس یادگاری بگیرند که پسرعمو هم رسید. قبل تر شنیده بودم همسرش در جمع ها حجاب ندارد ولی خودم مواجه نشده بودم. قبل رفتن ته دلم استرس آمدنشان را داشتم حتی. تقریبا تجربه ای از اینکه در جمع مختلطی باشم، همسرم باشد و یکی آن میان حتی روسری هم به سر نداشته باشد نداشتم. زیادی عجیب بود برایم. حتی واکنش درست را نمی دانستم. آمدند و همسرش در بدو ورود روسری اش را برداشت و سریع خودشان را به جمع ما که رو به دوربین تنظیم شده لبخند می زدیم رساندند. از قضا پشت سر من و آقای همسر جایشان شد. و من فکر کردم عجب اتفاق کمیکی در موبایل پوریا ثبت شد.

از سر شب تاحالا دارم به آن عکس فکر میکنم و طیف حجابش. از همسر پسرعمو که بی روسری بود بگیر، تا یکی از زن عمو ها که روسری و بلوز شلوار داشت، دیگری که پیراهن و جوراب شلواری کلفت پوشیده بود، دیگری که مانتو و شلوار و شال داشت، مادرشوهرم که چادر داشت و من که رویم را گرفته بودم. جمع خانوادگی ما امشب چقدر شکل ایرانمان بود. چهارسال پیش اگر بود میگفتم من این وسط چه کار میکنم؟ خودم را می کشیدم کنار و قاطی شان نمی شدم.

حالا ولی قضاوت نمیکنم، خودم را بالاتر نمی دانم، برچسب نمی زنم، خط کشی نمی کنم ... فقط فکر میکنم. به این عکس و به این طیف فکر میکنم

فکر میکنم و فکر میکنم و فکر میکنم. و امیدوارم ته این فکرها راه روشنی باشد.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 9:40

صفحه بندی