خرید بک لینک
به نام خدا

حال مامان بزرگ خوب نیست. دیروز تلگرام را که باز کردم دیدم دایی توی گروه فامیلی مان نوشته حال مامان بزرگ اصلا خوب نیست. باید دور باشی تا قدرت حرف های نهفته کلمات را بهتر بشناسی. آن اوایل که ازدواج کرده بودم پای هر تلفن مادرشوهرم متعجبم می کرد، صدات چرا سرحال نیست؟ چرا شارژ نیستی؟ چرا خسته جواب دادی ... اولش به نظرم وسواس های بیهوده می آمد و بعد که کمی گذشت فهمیدم این خاصیت آدم هایی است که دور از خانواده شان زندگی می کنند. مثل نابیناها که ناخودآگاه حواس دیگرشان فعال می شود، وقتی عزیزانت را نبینی، تمرکزت می رود روی لحن و گرفتگی صدا، شکل واژه ها، چینش جمله ها ... خلاصه اینکه دایی نمی داند همان «اصلا» چهارحرفی که نشاند وسط جمله اش، دو روز است من را آشفته کرده.

از دیروز دل آشوبه گرفته ام. زنگ می زنم به مامان دلداری نمی دهد و آرامم نمی کند، حرف دایی را می زند: حالش خوب نیست. امشب زنگ زدم به دایی کمی آرام تر شدم. توی گروه گفتم برای سلامتی اش ختم برداریم و حالا خودم نشسته ام غصه می خورم و حتی نمی توانم صلوات های ختم را بفرستم. دست و دلم به کاری نمی رود، فکرم مشهد است، توی بیمارستان، پشت پنجره اتاق آی سی یو و خودم اینجا روی مبل نشسته ام اینستا را بالا و پایین می کنم، یا پامی شوم می روم خانه هرا تولد حسنا، یا برای شوهرم از آخرین جلسه کلاسم حرف می زنم. و وسط همه اش یکدفعه بحث عوض می شود به مامان بزرگ. که نگرانم ... نگران.

دوری اینطور وقت ها چهره زشتش را به آدم نشان می دهد. نمی دانم اگر مشهد بودم واکنشم به این موضوع چطور بودشاید مثل همان هایی می شدم که مشهدند و سر نمی زنند و احوال نمی پرسند ... شاید چون خیالشان جمع است، مثل من اینطور خودشان را دور و دیر نمی بینند. خودشان را تبعید به دوری نمی بینند پس بی عذاب وجدان دور می شوند.

من ولی اینجا نشسته ام و با خودم حساب می کنم دفعه آخری که مشهد بودم چندبار مامان بزرگ را دیدم و هربار چند کلمه باهش حرف زدم و دفعه قبلش چه ...

و باید مثل من بخشی از انتخاب این مسیر، این فاصله ... برایت اختیاری باشد که بفهمی چه حال غریبی است وقتی لعنت فرستادن به فاصله ها لعنت فرستادن به خود است ... این خود ضعیف ناتوانی که بین روابطش گیر کرده.

امشب به آقای همسر می گفتم باید بروم مشهد. مشهد رفتن در این زمان یکی از اشتباه ترین کارهای ممکن است. می دانم. آقای همسر گفت چه کار می توانی بکنی وقتی حتی اجازه ملاقات نداری و من فکر کردم خدای نکرده اگر خبر از دست دادنش را بشنوم مگر همه کارهایم را رها نمی کنم برای رفتن؟ پس چرا حالا نروم؟ چرا ما آدم ها همه دیر رسیدن و حسرت خوردن را انتخاب کرده ایم .

مدت ها بود از این حرف ها نزده بودم. از این دعاها نکرده بودم. خودم را سفت و محکم نگه داشته بودم که نه من طوریم نمی شود، خدا پشتم هست ... ولی امشب وسط ترافیک بزرگراه، توی اسنپ بودم، فاطمه خواب سرش روی پایم که از پنجره نور ساختمان های بیرون را نگاه کردم و از دلم گذشت، خدایا الان نه! من طاقتش رو ندارم ...

و باز فکر کردم باید بروم مشهد. زودتر باید بروم مشهد. مشهد فقط به قصد مادربزرگ ها. دو عزیزی که برایم مانده اند و چند وقت است ترس از دست دادنشان به جانم افتاده. و کسی نمی داند چقدر ترس از دست دادن سخت تر است وقتی چند سال، فقط سالی چندبار دیده باشی شان ...

تابه حال از این حرف ها ننوشته بودم. برایم غریبه است ولی حالا می بینم همین هم چقدر آدم را آرام می کند که بنویسی ممنون می شوم اگر برای سلامتی مادربزرگم حمد بخوانید. دل آدم خوش می شود به نوری که لابه لای زمزمه بعضی ها تا عرش بالا می رود ...

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 24 بهمن 1397 ساعت: 9:08

صفحه بندی