اولین شغلی که برای خودم انتخاب کردم « رئیس جمهور» شدن بود. خیلی کوچیک بودم. یا هنوز مدرسه نمی رفتم یا سال اول و دوم بودم. یکبار تو اخبار تلویزیون تصویر یه میز شام خیلی مجلل و پر از غذا و میوه های مختلف دیدم. - چیزی شبیه اونی که الان تو بعضی عروسیا یا رستوران های سلف سرویس هست - مهمونی پادشاه عربستان برای رئیس جمهور جدید بود که الان یادم نیست کی بود. اون میز و غذاها رو دیدم و دلم خواست رئیس جمهور بشم. برای اینکه یه وقتی سر همچین میزی بشینم.
تو چشم مامان و پدر و دور و بری ها من یه دختر فوق العاده بودم. تو شیش هفت سالگی می خواستم رئیس جمهور بشم. چه فکر بلندی، چه بلندپروازی ای ! ولی نه، من فقط شکمو بودم. من عاشق یه تصویر شدم و فکر کردم شغل آینده م رو انتخاب کردم.
بعد، راهنمایی میرفتم که تصمیم گرفتم مهندس عمران بشم. یبار تو تلویزیون یه فیلم سینمایی دیدم که ماجرای یه استاد عمران بود که دانشجوهاش رو برده بود اردو. میخواست سدسازی یادشون بده. یه جمع دختر پسری شاد و خندون که حسابی داشت بهشون خوش میگذشت و وسطش هم استاد بهشون میگفت جلو آب یه رودخونه مانع بذارن، یه سد طبعی بسازن ... یه جور کاردستی ساختن بود وسط یه جمع مختلط جذاب. چقدر اون تصویر به چشمم دلنشین اومد. بریم اردو، راه یه باریکه آب رو ببندیم و سدسازی یاد بگیریم لابد. فیلم موند تو ذهنم. بعدش رفتم پرس و جو کردم سد سازی گرایش چه رشته ایه. درست یا غلط رسیدم به عمران. یکی دوسال رشته مورد علاقه م مهندسی عمران بود و حواسم نبود جرقه ش با یه فیلم خورده. اون تصاویر چقدر شبیه مهندسی عمران بود؟ و حتی اگه بود، من جذب بخش مهندسیش شده بودم یا جمع جذاب دختر و پسراش ؟ اون موقع به این چیزا فکر هم نمی کردم.
شغل بعدی که خیلی جدی بهش فکر کردم جراحی بود. هیچ وقت پزشکی یا زیست شناسی رو دوست نداشتم ولی تو دبیرستان یه حدیث خونده بودم درباره یاران امام زمان (عج) و اینکه از سیصد و سیزده نفر، پنجاه نفرشون زن هستن «که به کار مداوای بیماران و مجروحین می پردازند». من اگه میخواستم تو سپاه امام باشم باید بلد می بودم مجروحین رو مداوا کنم. تو جنگ چه رشته ای از همه بیشتر به کار میاد. جراحی. خیلی جدی تصمیم گرفتم برم علوم تجربی و جراح بشم و چقدر ممنونم از استاد که روشنم کرد و نگذاشت.
بعد رفتم رشته معارف. ترکیبی از فکر و مشورت و ریسک و از همه مهم تر تقدیر. از معارف به جای علوم قرآنی و فقه و فلسفه رسیدم به ادبیات. دوباره تقدیر. و شاید اون فکر لحظه ای: اگه یه میز پر از کتابای مختلف تو رشته های مختلف بذارن جلوم اول کدومو برمیدارم؟ قطعا رمان. رفتم ادبیات درحالی که نمیدونستم بیشتر آدما همین کار میکنن. نمی دونستم ربط رشته ادبیات با رمان خوندن چیه. تو ادبیات درجا زدم و چندسال بی هدف گذروندم. فقط هی قبول شدم و رفتم مقطع بالاتر.
یه وقتی، ارشد میخوندم و در اوج خبرهای شهدای هسته ای ... فکر کردم کاش فیزیک خونده بودم. فیزیک هسته ای. یه راهی واسه اینکه شهید بشم. یه راهی برای اینکه فکر کنم تو اوج ایستادم.
بعد ماجراهای موشکی دلم خواست برم از اول برق بخونم. دانشمند بشم. رو مرز دانش بایستم و آبروی کشورم باشم.
این وسط ها وقت هایی هم رسیدم به پزشکی، به روانشناسی ...
به هنر که آرزوی دور و درازم بوده. به نقاشی.
حالا در آستانه سی سالگی تازه دارم تشخیص میدم چقدر از این انتخاب ها علاقه بوده و چقدر شیفتگی محض به یک تصویر.
این روزها اگه سری به باغ کتاب بزنین، تصویر دختر و پسرهای ولو شده روی مبل و موکت یا توی کافه، با لپتاپ و جزوه و جامدادی ... حسابی دلفریبه. چند نفر از نوجوون ها با دیدن این تصاویر تصمیم میگیرن دانشجو بشن، ادامه تحصیل بدن و پژوهشگر بشن؟
اگه تو یه کافه یا گالری بریم چی؟ جمع های هنری جذاب. سبیل و سیگار و شال های بلند تک رنگ و دستبندهای زیاد. کنار اون ترکیب زن و مردی که همیشه جذاب بوده، همیشه جذاب خواهد بود ... این تصویر چند نفر رو وسوسه میکنه که هنرمند بشن؟
و اگه یه فیلم درباره آرامش و صفای زندگی یه طلبه ببینیم که از قضا کلاسای درسش تو حوزه ای برگزار مشه که حجره هاش دور یه حوض آبی خوشگل با درختای بیدمجنون ردیف شدن چی؟ یا صحنه های مباحثه و شوخی هاش با دوستای طلبه ش رو ببینیم؟
صدای خلبانی که با غرور به مسافرا سلام میکنه و اطلاعات پرواز رو میده ... تصویر پزشکی که روپوش سفید پوشیده و گوشی دور گردنشه و جلو تخت بیمار ایستاده و اطلاعات بیماریش رو میخونه ... داروسازی که با شیشه های کوچیک و بزرگ و محلولای رنگی تو یه آزمایشگاه شیک و تر و تمیز مشغوله ... چقدر از برنامه ای که برای آینده مون ریختیم ربطی به این تصاویر نداره؟ چقدر واقعیت اون هدف رو میشناسیم؟
چندساله که من منتظرم دکتریم رو تو ادبیات بگیرم و برم یه رشته دیگه. از صفر. از اول. چون تمام این مدت فکر می کردم بیخودترین رشته عالم رو خوندم که هیچ فایده ای، هیچ رشدی، نداره. شاید یک ساله که فهمیدم میشه ادبیات خوند و روی مرز دانش ایستاد، میشه ادبیات خوند و اعتبار علمی کشور رو بالا برد، یک ساله که فهمیدم ادبیات چیه و اینکه اهمیت علوم انسانی با علوم ریاضی و تجربی قابل مقایسه نیست. اینکه علوم انسانی انسان سازه، تمدن سازه و مسیر حرکت آدم های یک جامعه را تعیین میکنه و تغییر میده ... و این وسط مهندسی یا پزشکی ابزاری ن برای کمک به اون آدم ها. اون جامعه که روح و شخصیت و هویتش دست علوم انسانی ش هست.
و حالا سوالای جدید شروع شده: چرا میخوام کار علمی کنم؟ چرا میخوام روی مرزهای دانش بایستم. احیانا تصویر « روی مرز دانش ایستادن»ش برام جذاب نبوده؟ چرا میخوام از راه علم به کشورم خدمت کنم؟ کدوم تصویر، کدوم تعریف، کدوم جمله منو رسونده به اینجا مسیرم رو تو جاده علم تعریف کنم. مسیرهای دیگه کجان؟ جاده های دیگه چه شکلی ان؟ و کدوم به من، به منِ من شبیه تره؟
من «واقعا»، «واقعیت» کدوم راه رو بیشتر دوست دارم؟
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی