جای خالی اش - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0فردا شب یک هفته می شود که مادرجون رفته. آن دوشنبه ای که آمدم با شوق و حیرت خواب آقاجونxa0را اینجا نوشتم، یادم نمانده بود که توی همان خواب یکی به دلم انداخته بود که آمده دنبال مادرجون.xa0قرار بو
فکرها از پا درم می آورند - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0هرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می
قشنگ ترین لالایی دنیا - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0اولین جمعه بعد فوت مادرجون، همه نهار آن جا بودیم. مامان کار داشت و می خواست دیرتر بیاید. من و فاطمهxa0زودتر با پدر رفتیم. توی خانه مادرجون همه جمع بودند. به عادت قدیم خانم ها نشسته بودند توی
(ر) مثل روضه خانگی - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0به نام خدابعد یکی دو هفته خانه مرتب شده. بعد فوت مادرجون من هم انگار رفتم در اغما. هرچه گذشت هم بدتر شد. چند هفته ای زورم به هیچ کار نمی رسید و دست و پاشکسته زندگی می کردم. حالا هم خوب نشده
وقتی خوابم گرفت بخوابم - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0یک تصویر زن خوشبخت هست که آخر شب وقتی همسر و بچه خوابن، رو توک پا راه میره و اسباب بازی ها رو از دور و بر خونه مرتبش جمع میکنه. دوسه تیکه ظرف باقیمونده رو میشوره، دور و بر رو یه نگاهی میندا
مادرجون - تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:14
به نام خداxa0فرقی نمی کند مشغولxa0چه کاری باشم. داشته باشم زعفران بسابم، کتلت درست کنم، موهایم را باز گذاشته باشم یا ناغافل از دهانم بپرد: "وا"... ده ها نشانه کوچک است که من را یادش می اندازند. تا همین چن
«اگر شبی از شب های زمستان مسافری ...» یا شب تولد خود را چگونه گذراندید؟ - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:42
به نام خداxa0زنگ زدیم خانه آقای همسر حال و احوال که گفتندxa0چرا شما زنگ زدید و ما می خواستیم زنگ بزنیم برای تولد نازنین و این حرف ها. بعد خاله آقای همسر زنگ زد. بعدتر مادرشوهرجان پیام تبریک کل فامیلشان در
کنج - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:42
به نام خداxa0دیشب رسیده ایم مشهد. ولی من هنوز گیجم هنوز گنگم. انگار سکه عید و مشهد و دید و بازدید هنوز توی دستگاه تلفن مغزم جا نیفتاده باشد،xa0معطلم مانده ام.xa0عاشق بهار از راه رسیده و شکوفه های سپید و هوا
دختر خانه - تاریخ: 1398/2/11 ساعت: 21:42
به نام خداxa0مامان در عمرش سبزه نینداخته. سفره هفت سین هم حتی پهن نکرده. این کارها توی خانه از اول با من و یاسمین بود. خودش و ذوق و شوقش.xa0حالا هم که ازدواج کردم همچنان وظیفه خودم میدانم کهxa0برای خانه پدر
یادداشت های سی سالگی (۵) - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 15:22
به نام خداxa0xa0توی این شش هفت سال زندگی مشترک - هیچ وقت درست یادم نمی ماند چندسال گذشته- ما سه خانه عوض کردیم. خانه اولمان یک خانه چهل و پنج متری کوچک در محله ای نه چندان خوب بود. البته نوساز و تر و تمیز
قصه «یادداشت های سی سالگی» - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 15:22
به نام خداxa0من همیشه یک مشکل ریشه دار در محاسبه سن آدم ها و اتفاقات داشتم. هنوز هم که هنوز است باید سال های عمرم را با دست بشمرم و آخرش هم دوهفته بعد یادم می رودxa0عددش چند بود. خلاصه اینکه مدت ها فکر می
سی و چندسال - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 15:22
به نام خداxa0مامان توی گروه واتس اپxa0عکس فرستاده است. با دوستان قدیمشxa0رفته اند باغ بتول خانم تا یک شب بمانند. جلویشان کیک تولد یکی است و ایستاده کنار هم لبخند می زنند. جوری که خوشی ته دلشان توی صورتشان پ
مامان بالقوه - تاریخ: 1397/12/7 ساعت: 15:22
به نام خداxa0اولین بار دبیرستانی بودم که مریم بهم گفت غزاله فکر کنم تو تا ازدواج کنی بچه دار بشی! اصلا مامان بالقوه ای!حق داشت. آن موقع دلم ضعف میرفت برای مادری کردن و یک دوجین بچه می خواستم. و مامان با
قصه "فاطمه" ی من (۱) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0xa0وسط نگاه کردن یک برنامه تلویزیونی چشمم افتاد به اسم مجری، نام کوچکش «فاطمه» بود. مثل همه وقت هایی که فاطمه می شنوم یا میبینم، فکر کردم یعنی اسمش را دوست دارد؟ یعنی به اسمش افتخار می کند؟ته
از چیزهایی که نمی توانم در اینستاگرام بنویسم - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0مامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره
قصه "فاطمه" ی من (۲) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0تا همین سه چهارسال پیش، یکی دوماه قبل به دنیا آمدن فاطمه، من هم مثل پدر بودم. از آن مومن هایی که اسم های مذهبی را دوست ندارند. به خواب شبم هم نمی دیدم یک وقتی بیاید که اسم دخترم را بگذارم ف
قصه "فاطمه" ی من (۳) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0xa0فاطمه را که باردار شدم پر از تناقض بودم.xa0از یک طرف دوست داشتم اسم مذهبی بگذارم، از یک طرف برایم مهم بود که اسمش خاص باشد، از یک طرف آنقدر همه اسم های خاص را روی بچه هایشان گذاشته بودند، اس
قصه "فاطمه" ی من (۴) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0من یک کمال گرای مطلقم. بارها درباره اش نوشته ام. حالا آن کمال گرایی که نشست کنار تفکر قبلی دید به چیزی کمتر از "فاطمه" راضی نمی شود. وقتی خود اسم هست چرا لقب؟ چرا صفت؟ ... من همه اش را می خ
قصه "فاطمه" ی من (۵) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0بقیه قصه چندان دلچسب نیست. غیر یکی دونفر هیچ کس موافق فاطمه نبودگ حتی آقای همسر هم انگار به ناچار قبول کرده بود. مادرشوهرم بارها گفا چرا فاطمه؟ نظرتون عوض نشد؟ بقیه گفتند. پدر بعد تولدش هم
قصه "فاطمه" ی من (۶) - تاریخ: 1397/12/4 ساعت: 9:40
به نام خداxa0xa0امسال از یکی از روضه ها که برگشتم به آقای همسر گفتم اسم دختر بعدی مان، اگر بیاید و هروقت که بیاید، "زینب" است. وسط روضه مبهوت شده بودم، شگفت زده شده بودم، غرق لذت شده بودم، پر از غرور شده بودم از این بانو ... و فکر کرده بودم کاش باز هم دختری داشته باشم و کاش دخترم لیاقت این اسم بزرگ،...