به نام خدا
هرچند وقت یکبار اینطور می شوم. فلج عضلانی کامل. غذا درست کردن سخت ترین کار دنیا می شود، خانه هیچ وقت مرتب نمی شود، آنقدر سنگین می شوم که برای بلند شدن و نماز خواندن حتی دنبال اراده آهنین می گردم.
این روزها خوابم زیاد می شود، حوصله ام ته می کشد، بهره وری ام به صفر می رسد. و از خودم بدم می آید. روزهایی که فکرها هجوم می آورند، مغزم سرریز می شود و ظرفیت خالی ای نمی ماند.
این روزها دوباره فکر و فکر و فکر ... سوال و سوال و سوال است که در سرم می چرخد. فکرهایی که ته ندارند و سوال هایی که به جواب نمی رسد. ابهام هایی که مثل یک شبح سیاه همه جا را به تصرف خود درآورده اند.
یک هفته است به خودم می گویم بنشین و بنویس. ذهنت را بریز بیرون. سوال هایت را مشخص کن، دنبال جواب بگرد. دست و دلم به نوشتن نمی رود. خالی کردن یک ذهن سرریز شده عجیب سخت است. مثل جنگجوی از پادرآمده ای که با همه زخم ها بلند شود و دوباره بجنگد. جانش را ندارم.
خودم را میبینم که افتاده ام روی زمین و نفس نفس می زنم. فکرها در سرم غلیان می کنند و زخم هایم خون می دهد. خودم را میبینم که حتی توان ندارم دستم را به نشانه کمک یا تسلیم بلند کنم. خودم را میبینم که به آسمان زل زده ام. منتظر معجزه ای.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی