خرید بک لینک
به نام خدا

مامان گفت: «اگه درس می خونی فاطمه رو ببرم شهربازی؟» خسته بودم و سردرد ولی کارم عقب بود. گفتم «میخونم ببریدش». مامان دوباره تاکید کرد « نازنین من برم مشغول الذمه ای اگه درس نخونی ها!» دوباره قول دادم که می خوانم. بعد رفت دم گوش پدر پچ پچ کرد ننشینی نازنینو به حرف بگیری درسش عقبه. بعدتر همین ها را به خودم هم گفت. البته همه این تاکیدها لازم بود. چون کم شده من و پدر از این خلوت های کمیاب پدر دختری گیر بیارویم و تا لحظه برگشتن مامان غرق صحبت نشویم. خودم هم دلم با حرف زدن با پدر بود. ولی درسم عقب بود. و الان که بعد عمری بالاخره توی سیاره اش جاگرفته بودم حیف بود پیاده شوم.

مامان و فاطمه رفتند. من اول بساط دفتر دستک و لپتاپم را روی اپن پهن کردم، بعد دیدم جلو تلویزیون نمی شود و خطر شروع مکالمه با پدر هم وجود دارد. به ناچار بلند شدم آمدم کف اتاق.

چند دقیقه بعد سر و کله پدر هم پیدا شد: « وقتایی که هیچ کاری نداری دوتا برقو روشن میکنی، الان اومدی درس بخونی یک چراغ زدی؟» لامپ وسط را روشن کرد و رفت. باز من مشغول شدم.

چند دقیقه بعد آمد، بالای سرم گفت: بابونه می خوری؟ خودم را از روی فیش و کتاب جمع و جور کردم و سرم را بالا آوردم. یک پیش دستی ملامین گذاشت کنار دستم. یک استکان کوچک بابونه با چندپر پولکی بود. چشم هایم درخشید. آنقدر در ابراز احساسات دخترانه افتضاحم، که انگار موبایلم را برایم آورده باشد، طبیعی گفتم ممنون. بعد یکی دوجمله با هم درباره خواص بابونه و گزنه و اینها صحبت کردیم و زود رفت. تاکیدهای مامان کارش را کرده بود.

پدر که رفت من بغض کردم. آن دمنوش و خوشرنگ و چندپر پولکی کنارش بدجوری چسبیده بود. دلم برای محبت های ظریف پدرانه اش رفت. سریع موبایلم را درآوردم و ازش عکس گرفتم. اگر این خجالت های افتضاحم نبود لابد جایش بود بگذارم اینستا. طبیعتا نگذاشتم ولی فکر کردم این عکس را باید نگه دارم. این عکس را لازم دارم. برای همه وقت های اختلاف های کوچک و بزرگم با پدر... برای همه تفاوت سلیقه هایمان، برای همه هم را نفهمیدن هایمان، برای همه روزها و شب هایی که آنقدر از کارهای پدر حرص می خورم که ساعت ها از کار و زندگی فلجم می کند ... برای امروز صبح، برای پریروز ...

این عکس را باید یک گوشه ای برای خودم قایم کنم. مثل زرد درخشان بابونه، قرار است چیزهای روشنی را یادم بیاورد.

این روزها فکر میکنم رابطه آدم با پدر و مادرش، پیچیده ترین، پرتناقض ترین ... رابطه عالم است.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 9:40

صفحه بندی