خرید بک لینک
به نام خدا

بقیه قصه چندان دلچسب نیست. غیر یکی دونفر هیچ کس موافق فاطمه نبودگ حتی آقای همسر هم انگار به ناچار قبول کرده بود. مادرشوهرم بارها گفا چرا فاطمه؟ نظرتون عوض نشد؟ بقیه گفتند. پدر بعد تولدش هم میگفت حالا میخواستی اسم مذهبی بذاری قبول، ولی چرا فاطمه؟...

جواب این سوال ها آسان نبود. یک وقت هایی که از دست آدم ها به تنگ می آمدم، فکر میکردم چطور از صاحب اسمش خجالت نمی کشند، بعد یاد خودم می افتادم که مغز جاری جان را خوردم که زهرا نگذار، سلما بگذار. آن وقت ها در دنیای دیگری سیر می کردم. گیج و حواس پرت بودم و نمی دانستم "زهرا" یک نام نیست کنار بقیه نام ها ...

با همه این حرف ها محکم سر انتخابم ایستادم. تمامیت خواهی های مادرانه داشت خودش را نشان می داد. برای دخترم بهترین را میخواستم و حرف بقیه مهم نبود. فاطمه من شد فاطمه. اسمش را با خودش آورده بود. من اسم دخترم را از حضرت فاطمه هدیه گرفتم و به حضرت فاطمه هدیه دادم. آینده اش را سپردم به دست های پر از مهر صاحب اسمش. همه آرزوهایم برای زندگی اش را در اسمش جمع کردم. همه دعاهای خوبم را در هربار صدا کردنش خلاصه کردم ...

و دیگر مهم نیست که موقع معرفی در جمع ها، اسم فاطمه من زیادی معمولی است. مهم نیست که من نازنینم و او فاطمه. که بعضی وقت ها، دورترها، اشتباها اسامی مان را جابه جا صدا می زنند ... که وقتی تصمیم گرفتم فاطمه باشد چقدر همه مخالفت کردند. فاطمه من فاطمه شد، فکر میکنم چون لیاقت اسمش را داشت. و من و ما چه کاره ایم در این میانه؟

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 4 اسفند 1397 ساعت: 9:40

صفحه بندی