مامان در عمرش سبزه نینداخته. سفره هفت سین هم حتی پهن نکرده. این کارها توی خانه از اول با من و یاسمین بود. خودش و ذوق و شوقش. حالا هم که ازدواج کردم همچنان وظیفه خودم میدانم که برای خانه پدری سفره هفت سین بیندازم حتی سال هایی که خودم نیستم. مثل امسال که سال تحویل را خانه آقای همسر بودیم.
از همان لحظه ای که گفتم سفره، مامان شروع کرد که نه. برای چی؟ برای کی؟ خودت هم که نیستی ول کن دیگه. مقاومتش انقدر شدید بود که همه ذوق و شوقت را درجا کور می کرد. من ولی گوش نکردم. عادت کرده ام که گوش نکنم.
ترمه یاس را برداشتم و مامان غر زد کثیف میشه. کاسه های آبی سرمه ای قشنگش را برداشتم و مامان گفت سرکه میریزی توش رنگش نپره. به پدر زنگ زدم سر راه سبزه بگیرد که بی حوصله گفت خودت برو بگیر. سیب قرمز هم نداشتند.
رفتم سبزه و یک گلدان کوچک پامچال خریدم. با فاطمه ترمه یاسمین را پهن کردیم روی اپن. یکی یکی سین ها را آوردیم. مامان هم کم کم داشت نظر می داد: "دور گلدونش یه چیزی بپیچ." همین هم خوب بود.
فاطمه ذوق داشت. من از ترکیب رنگ ها و تم سنتی کار کیف می کردم. مامان میگفت شماها به خاله زهرا رفتین که ذوق این کارا رو دارین. آخرهای کار پدر گفت" منم اول حوصله شو نداشتم. ولی وقتی میندازی آدم خوشش میاد."
و من فکر کردم سال هاست بیشترین نقشم توی این خانه همین بوده. که به زور و اصرار و مقاومت، با همین کارهای کوچک توی رگ هایش شادی تزریق کنم.
و دلم خوش باشد به اینکه قبل من پدر عکس هفت سینشان را توی گروه خانواده گذاشت. با قرآنی که مامان اضافه کرده بود و قاب عکس آقاجون که خودش گذاشته بود سر سفره.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی