وسط نگاه کردن یک برنامه تلویزیونی چشمم افتاد به اسم مجری، نام کوچکش «فاطمه» بود. مثل همه وقت هایی که فاطمه می شنوم یا میبینم، فکر کردم یعنی اسمش را دوست دارد؟ یعنی به اسمش افتخار می کند؟
ته تهای دلش، جایی که کسی خبر نداشه باشد، نشده ارزو کند کاش اسم دیگری داشت؟ اسم جدیدتری، خاص تری، زیباتری ... همین آدم، اگر اسمش مثلا «آهو» بود یا «ترمه» بیشتر در یادها نمی ماند؟ توی چشم مخاطب هایش خاص تر جلوه نمی کرد؟ عزیزتر نمی شد؟
نمی دانم همه فاطمه ها و زهراها و زینب ها از این فکرها می کنند یا نه. من ولی می کنم. منی که اسمم شبیه اسم آنها نیست. نبوده. مامان اول گفته زینب، پدر با همه مومن بودنش گفته از اسم های مذهبی خوشم نمی آید، بعد مامان فکر کرده بگذارد سوفیا که خدا به داد من رسیده، بعد کلی کتاب اسم را زیر و رو کرده اند تا رسیده اند به غزاله. سی سال پیش غزاله اسم خاص و جدیدی بوده. شناسنامه را که گرفته اند، مامان دیده از نازنین بیشتر خوشش می آید. و اینطور شده که من از همان روزهای اول تولد دو اسمه بوده ام. دو اسم فعال که از قضا آن روزها هر دو تک بوده. هیچ وقت یادم نمی رود که توی کل دبستانمان نه نازنین بود نه غزاله. هیچ وقت یادم نمی رود آن سال ها چه کیفی می کردم با اسم هایم. انگار از همه زهراها و فاطمه ها و زینب ها یک سر و گردن بالاتر بودم. اسمم مثل چپ دست بودنم بود. خاصم می کرد. کدام آدم است که دنبال خاص بودن نباشد؟
قبل ترها لابد به اینکه فاطمه ها و زهراها درباره اسمشان چه فکری می کنند یا چه حسی دارند، حساس نبودم. حساسیتم از سه سال پیش شروع شد. از وقتی فاطمه آمد. فاطمه آمد و نگاه من را به همه اسم های معمولی دنیا عوض کرد.
.
.
ادامه دارد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی