به نام خدا
اولین جمعه بعد فوت مادرجون، همه نهار آن جا بودیم. مامان کار داشت و می خواست دیرتر بیاید. من و فاطمه زودتر با پدر رفتیم. توی خانه مادرجون همه جمع بودند. به عادت قدیم خانم ها نشسته بودند توی یک اتاق که حجابشان را راحت تر کنند. عمه ها و دخترعمه ها. چقدر دلم برای سیر دیدنشان تنگ بود. نشستیم به حرف زدن از همه جا. بعد مدت ها. بعد سال ها. من برایشان غریبه ای آشنا بودم و آنها خاطره های کودکی. حرف زدیم و کلمه ها نزدیکمان کردند. آشنایمان کردند.
من از وابستگی ام به پلوپز گفتم و عمه معصوم از ماجرای ماهی درست کردن برای عروسش. من از مادرشوهرم تعریف کردم و دخترعمه ها با شوخی و خنده از روضه رفتن های پی در پی عمه. من جوجه در فر را یادشان دادم و عمه طاهر سبزی پلو با مرغ. یادداشت گوشی ام را باز کردم و فرق سبزی کوکو و پلو را از عمه طاهر پرسیدم و نوشتم. غر زدم که تهران هر دو را یکی می دهند. عمه یادش از زمان تهران بودن خودش افتاد. از فاطمه پرسیدند، از زندگی گفتم، اجاره خانه مان، قیمت ها، درس خواندنم، مهد فاطمه ...
کلش چقدر شد؟ کمتر از یک ساعت. ولی به من عمر دوباره داد.
بعد نهار همه یکی یکی پراکنده شدند. عمه طاهر توی هال پشت کاناپه پناه گرفت، چادرش را کشید رویش و خوابید. عمه معصوم بیدار بود. مامان رفت اتاق عمه طیب. فاطمه با دختر زهره بازی می کرد و من و دخترعمه ها در اتاق را چفت کردیم و دراز کشیدیم روی زمین. خوابم نمی آمد ولی باد دلنشین کولر و فضای اتاق چشم هایم را سنگین کرد. از بیرون صدای مامان می آمد که به پدر غر می زد انقدر بلند حرف زده که نتوانسته بخوابد، صدای عمه طاهر که حالا بیدار شده بود، از عمو حسین می گفتند، از مراسم ... صداها توی هم قاطی می شد و محو به گوشم می رسید. پشت در اتاق خانواده بود، همهمه خانواده بود. پشت در اتاق عمه ها بودند ... و من آنقدر از رضایت پر بودم که چشم هایم روی هم افتاد.
توی همان لحظه های خواب و بیداری به این فکر کردم که چند وقت بود این تجربه را نداشتم؟ سال ها. سال ها. آنقدر که آخرینش یادم نیست. کی بوده که من با صدای حرف زدن عمه هایم به خواب رفته باشم؟ کی آرامش در جمع خانواده بودن را مثل یک پتوی سنگین رویم کشیده بودم و در پناهش خوابیده بودم؟ یادم نیست.
همیشه فامیل در زندگی ما کمرنگ بود. خیلی کمرنگ. رفت و آمدمان فقط خانه مادربزرگ ها بود که آن هم در سال های اخیر و به خاطر نبودن من و یاسمین به ندرت شده بود. بقیه را مگر اتفاقی آنجا می دیدیم. که توی یکی دو ساعت نشستن ما معمولا هم نمی دیدیم. بدون قهر، بدون دعوا و دلخوری فقط چون هیچ وقت خیلی شبیه هم نبودیم. چون مامان و پدر ضرورتش را حس نمی کردند و احتمالا علاقه و دلبستگی ای هم نداشتند. باز هم تا وقتی در ساختمان مادرجون زندگی می کردیم پررنگ تر بود ولی در ده سال گذشته، عمه هایم را سالی یکی دو بار دیده بودم. آن هم یا وسط شلوغ پلوغی دید و بازدیدهای عید یا در مهمانی های رسمی خانوادگی در رستوران. هیچ وقت مجال حرف زدنمان از سلام و علیک و احوال پرسی فراتر نرفته بود. هیچ وقت حفره درون قلبم پر نشده بود، دلم تنگشان بود و هیچ وقت نفهمیده بودم. باید مادرجون می رفت، به بهانه بودنش دور هم جمع می شدیم، تنها خواسته اش در دنیا همین بود که دورش شلوغ باشد، که بچه هایش را زیاد ببیند، دلم پر از درد است که هیچ وقت به خواسته اش نرسید، بعد رفتنش، خانه سوت و کورشان هر روز شلوغ و پر رفت و آمد بود، کنار جای خالی اش ...
و من کنار همه درد نداشتن مادرجون، می دیدم که حفره های قلبم دارد کوچک و کوچک تر می شود. حفره فامیل، حفره خانواده، حفره عمه و عمو ... حفره صله ارحام.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی