اولین بار دبیرستانی بودم که مریم بهم گفت غزاله فکر کنم تو تا ازدواج کنی بچه دار بشی! اصلا مامان بالقوه ای!
حق داشت. آن موقع دلم ضعف میرفت برای مادری کردن و یک دوجین بچه می خواستم. و مامان بالقوه ... این اصطلاح، دیگر برای همیشه رویم ماند.
بله من یک مامان بالقوه ام. رهایم کنید برای مادر و پدرم هم مادری می کنم. برای همسرم هم. برای آدم های توی کوچه و خیابان هم. امروز توی مغازه داشتم به خانم فروشنده میگفتم فلان ظرف ها را هم به این آقایی که ازت نظر خواست نشان بده ... کم شده سر انتخاب روسری و بلوز و کاموا کسی کنار دستم مردد مانده باشد و من نظرم را بهش نگویم. با این که نپرسیده. دوقدمی ضریح هم مشغول حرف زدن با کودکی می شوم که مادرش غرق جلو رفتن است و او را گریان رها کرده، وسط تریا ظرف غذای خودم را یک گوشه میگذارم تا کمک کنم سینی خانمی که دست هایش پر است را سر میزش ببرم... اصلا لازم نیست از من کمک یا نظر بخواهید. فقط کافی است از نگاه یا رفتارتان بفهمم مرددید، سوال دارید، کمک می خواهید ... انگار یک دلسوزی مادرانه عجیب نسبت به همه آدم های دنیا دارم که خودم را قاطی مسائلشان می کنم. بی دعوت. جور دیگری بلد نیستم. مثل مادرها که محبت های بی حد و حساب لوس کننده و حتی گاهی اعصاب خردکنشان دست خودشان نیست.
اینها را نگفتم که از خودم تعریف کنم. تعریف کردم که بگویم چندوقتی است فهمیده ام خیلی وقت ها وسط این برای همه مامان بودن ها، میان این مادرانگی هایی که توی مغازه و پارک و مهمانی و کوچه و خیابان سر و کله شان پیدا می شود، فاطمه را گم می کنم. یادم می رود. فاطمه را قاطی می کنم درحالی که شاید نخواسته باشد کمک کند به کسی، اذیت شود به خاطر کسی، از حق خودش بگذرد برای کسی ... اصلا شاید مادرش را تمام و کمال بخواهد. توجهش را، محبتش ... می ترسم از روزی که برای همه یک خاله مهربان باشم و به چشم فاطمه مادری که کم گذاشته. فدا کرده.
این روزها، شکل حدیث نفس های اخلاقی ام برعکس شده. به جای اینکه از کمک به مردم بگویم، مدام به خودم یادآوری می کنم: تو فقط مامان فاطمه ای! تو فقط مامان فاطمه ای!
خدا همین یک مسئولیت کوچک بزرگ را به من داده: که مامان فاطمه باشم.
باشد که مشق مادری امسالم باشد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی