فاطمه را که باردار شدم پر از تناقض بودم. از یک طرف دوست داشتم اسم مذهبی بگذارم، از یک طرف برایم مهم بود که اسمش خاص باشد، از یک طرف آنقدر همه اسم های خاص را روی بچه هایشان گذاشته بودند، اسم های خاص تمام شده بود. معمولی و تکراری شده بود. انگار همان اسم های معمولی قدیم حالا خاص تر بود. خیلی قبل تر با آقای همسر روی "حلما" و "راحیل" به توافق رسیده بودیم. ولی وقتی واقعی شد به دلم نمی چسبید. ریشه و سابقه و معناهایشان را سرچ می کردم و خیلی دلچسب نبود. مخصوصا حلما. مامان برایم پرسیده بود. عرب ها حلما نداشتند. لااقل به معنای موردنظر ما نداشتند.
بعدتر به حانیه فکر کردم و نشد. بالاخره به بهار راضی شدم و آقای همسر قبول نکرد. برخلاف من او عاشق اسم های معمولی بود. خودش میگفت مریم، نرگس ...
بگذریم. جنین توی شکمم هر یکی دوهفته یک اسم جدید پیدا میکرد و هیچ کدام رویش نمی ماند. اسم پیدا کردن چه سخت شده بود! قحطی اسم خوب آمده بود انگار.
آن روزها داشتم یک کتاب میخواندم. الان از نامش مطمئن نیستم. یک جایی از کتاب نوشته بود اسم باید به آدم مسیر بدهد، هدف معین کند ... و چندتا جمله دیگر که عجیب به دلم نشست. بعد فکر کردم قشنگ ترین مسیر دنیا، بلندترین قله دنیا، روشن ترین راه دنیا ... برای یک زن کدام سمت است؟ همه راه ها به یک اسم می رسید. اسمی که قبل آن یک درصد هم احتمالش را نمی دادم. اسمی که اسم مامان بود، اسم مامان بزرگ آقای همسر بود، اسم جاری جان بود ... و اسم یک عالمه بچه دیگر. اسمی که کنار هم نشستن حروفش خوش آهنگ نبود، تصویر نداشت، هیچ جذابیت دیگری نداشت جز اینکه "فاطمه" بود. و شبیه شدن به فاطمه قشنگ ترین آرزویی بود که می توانستم برای جنین کوچکم داشته باشم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی