خرید بک لینک
به نام خدا

توی این شش هفت سال زندگی مشترک - هیچ وقت درست یادم نمی ماند چندسال گذشته- ما سه خانه عوض کردیم. خانه اولمان یک خانه چهل و پنج متری کوچک در محله ای نه چندان خوب بود. البته نوساز و تر و تمیز، ولی نه نور درست و حسابی ای داشت نه نقشه بخوبی و نه من در آن یکسال توانستم محله اش را بپذیرم. وقتی به خانه دوم آمدیم همه چیز زمین تا آسمان فرق کرد. محله خوب شده بود، متراژ خانه مان بیشتر از صد متر بود، نورش همچنان دلچسب نبود ولی یک آشپزخانه درندشت و یک تراس بزرگ داشت. و حیاط شمالی باصفایی که یک حوض آبی کوچک داشت و اردیبهشت ها بوی بوته یاسش کل کوچه را برمیداشت. البته خانه قدیمی بود. یکی دوسال اول همه چیز بهتر از خوب بود. فوق العاده بود. بعد کم کم بهانه گیری هایم شروع شد. روی قدیمی بودن خانه حساس شده بودم. روی کاشی های سرویسش که با هیچ جرم گیری برق نویی نمی زد، روی در و دیوار آشپزخانه اش که هیچ جوری شیک و امروزی نمی شد. روی هوای گرفته اش، نور نداشته اش. خانه دلگیر بود و من چشمم را دوخته بودم به ایرادهایش و حتی سال تا سال سراغ تراس بزرگ باصفایش هم نمی رفتم. چون پر خاک بود و راه خروج آب نداشت که بشویم و ...

بعد آمدیم اینجا. محله همان بود ولی خانه دوباره کوچک شد. یک هشتاد متری بدنقشه. این یکی نه قدیمی بود نه نوساز. یک قدیمی بازسازی شده که نه آنقدر تر و تمیز بود که نوساز به حساب بیاید و نه ایرادهای خانه قبل را داشت. کمددیواری های بزرگ خانه قبلی جایش را داد به چند کمد کوچک. تراسش کوچک و بی استفاده شد. از طبقه اول آمدیم سوم، بی آسانسور. ولی کنار همه اینها نور داشت. نور فوق العاده از همه طرف. و کاشی های سرویس هایش برای من بهانه گیر، جدید بود!

این روزها به خانه بعد که فکر می کنم، قبل نور و کاشی و موکت، قبل هرچیز ذهنم می رود سمت آسانسور. بس که این سه سال آقای همسر چمدان های سنگین پر از لباس و کتاب من را بعد هر سفر سه طبقه آورد بالا و من غصه اش را خوردم. بعد انباری. بعدتر سرامیک یا یک موکت قشنگ نرم. چیزهایی که اینجا نداشتم.

اما قبل اینکه شروع کنم به خیال بافی درباره خانه ایده آلم، به این فکر میکنم که آنجا هم قطعا و حتما، هرچه باشد ایرادهایی خواهد داشت که دست از سرم برندارد. و خانه بعدی و بعدی.

هربار سه طبقه پله بالا آمدن، اذیتم می کند، به خودم تشر میزنم: «اینم ایراد این خونه ست. خونه بعدی ممکنه آسانسور داشته باشه ولی نور نه. یا تاکسی خور نباشه یا جاش خوب نباشه . یا ... یا ... یا ...»

از اتفاق های خوب سی سالگی ام همین فهمیدن قصه آروزها بوده. رویاها هیچ وقت تمام نمی شوند. آرزوها به مقصد نمی رسند، خیال بافی ما آرام نمی گیرد . و هربار بعد قله اول، تازه افق های دورتری را می بینی. انگار هر خیال و هر هدف و هر آرزوی به ظاهر بزرگ فقط یک پله کوچک در پلکان ناتمام قصه دنیاست.

و فهمیدن همین نکته کوچک. چقدر آرامم کرده. چقدر راضی ام کرده. نه اینکه تلاش نکنم و نخواهم و هدف نداشته باشم و رویا نبافم. فقط از همین حالا فهمیده ام هیچ کجا آخرش نیست، هیچ چیز رضایت ابدی در پی ندارد. و همین نگاه، عجله ام را برای رسیدن به پله های بعدی کم کرده، حرصم را فرونشانده و کمکم کرده در عین اینکه برای فردا تلاش می کنم، امروزم را معطل فردا نکنم و از «حال» بیشتر لذت ببرم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 15:22

صفحه بندی