خرید بک لینک
به نام خدا

من همیشه یک مشکل ریشه دار در محاسبه سن آدم ها و اتفاقات داشتم. هنوز هم که هنوز است باید سال های عمرم را با دست بشمرم و آخرش هم دوهفته بعد یادم می رود عددش چند بود. خلاصه اینکه مدت ها فکر می کردم بیست و یک اسفد امسال که بیاید، سی سالم تمام می شود و حالا چند روز است فهمیده ام تازه قرار است وارد سی سالگی شوم. بس که همیشه جلوتر به پیشواز فاجعه می روم! :)

سی سالگی - چه امسال سر و کله اش پیدا شود و چه سال بعد - برایم اتفاق های خوبی در پی داشت. توی این یکی دوسال آخر، انگار روی دور تند افتاده باشم، یک دفعه بزرگ شدم، خودم را پیدا کردم، نگاهم به دنیا پخته تر شد، تکلیفم را با خیلی چیزها روشن کردم، فلسفه زندگی ام روشن تر شد ...

و همه این اتفاق ها آنقدر آنقدر آنقدر شیرین بودند که حاضرم همه بدی های سی سالگی را، پیری را و چروک صورت را و حتی از دست دادن جوانی را، به داشتنشان ببخشم.

این یادداشت ها را، که امیدوارم بیشترشان را تا روز تولدم تمام کنم، از فکرهای نازنین سی ساله نوشتم، از نگاه جدیدم. از تفاوتی که با ده سال پیشم کرده ام. نازنین بیست ساله جوان بود و پر از شور و سرزندگی ولی هیچ کدام این حرف ها را نمی دانست، این شکلی به دنیا نگاه نمی کرد. گیج و سردرگم بود.

در یادداشت های سی سالگی، خودم را نشاندم، روبه روی خود بیست ساله ام و برایش از این روزهایم گفتم. شاید می خواستم توجیهش کنم عوض این ده سال و به جای آن سرخوشی بی خیالانه، چه به دست آورده. می خواستم مطمئنش کنم که می ارزیده.

مخاطبش هم خودم بودم و هستم. یک جور جمع بندی افکار است که شاید توی چهل سالگی به دردم بخورد. که ببینم کجای راه بودم و بعد مقایسه کنم تا کجا جلو آمده ام. چه تغییری کرده ام.

ولی کنار همه این حرف ها فکر کردم شاید روزی گذار بیست ساله ای، بیست و چندساله ای این طرف ها بیفتد و شاید بخشی از این حرف ها مسیر پیش رویش را هموارتر کند.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 7 اسفند 1397 ساعت: 15:22

صفحه بندی