به نام خدا
فردا شب یک هفته می شود که مادرجون رفته. آن دوشنبه ای که آمدم با شوق و حیرت خواب آقاجون را اینجا نوشتم، یادم نمانده بود که توی همان خواب یکی به دلم انداخته بود که آمده دنبال مادرجون.
قرار بود یادم نماند. که فردایش با سر نروم مشهد و سه شنبه اش که آقای همسر پیشنهاد مشهد رفتن می دهد بگویم کار دارم فعلا و پنج شنبه اش که می گوید بیا الان راه بیفتیم باز بگویم سه شنبه کلاس دارم و نمی شود ... و بعد حسرت تلخ این دوسه ماه ندیدن روی ماه مادرجون برای همیشه روی دلم بماند.
مادرجون رفت و از لحظه ای که خبر رفتنش را شنیدم تا الان، احساسات عجیبی را تجربه کرده ام، بیشتر از همیشه فکر کرده ام، عصبی مزاج شده ام، افت فشار دست از سرم برنمی دارد و چینی بند خورده احساسم، انگار دوباره شکسته باشد، طاقت هیچ تنشی را ندارد.
مادرجون رفت وقتی آماده رفتنش نبودم. مامان که پای اسکایپ بغض کرد و گفت: یه خبر بد، یکی فوت کرده ... به چهره اش نگاه کردم و درجا با خودم تجزیه تحلیل کردم: خب مامان بزرگ که نیست! وگرنه مامان نمی تونست الان صحبت کنه. دیگه کی می تونه باشه که مامان به خاطر فوتش گریه کنه؟ کی؟ هیشکی ... هیشکی ...
هیچ کس نبود. مادرجون اصلا توی گزینه های من نبود. خوب یادم مانده که وقتی مامان گفت مادرجون، از تعجب دهانم باز مانده بود. توی صفحه گوشی به تصویر دهان باز خودم نگاه می کردم. داشتم حلاجی اش می کردم. از تعجب دهانم باز مانده بود و نمی توانستم ببندمش. حتی گریه نکردم. هیچ چیز نگفتم. چند لحظه بعد به خودم آمدم و تازه باورم شد.
مادرجون رفت و توی این کمتر از یک هفته، بارها بی اختیار بغض کرده ام و زده ام زیر گریه. بارها بی خیال زندگی کرده ام و غذا خورده ام و حتی خندیده ام. بارها یاد خودم آورده ام که نیست، دیگر نیست، سر جای همیشگی اش ننشسته ... و باز گریه کرده ام. توی این کمتر از یک هفته آنقدر به مرگ فکر کرده ام که خسته شده ام.
انگار وجودم از درون خالی شده. خون توی رگ هایم نیست. بی جان و بی حوصله ام. و گیج ... گیج.
تازه دارم می فهمم که ما رفتن آدم ها را ذره ذره می پذیریم. نه در چند روز و چند هفته، در چند ماه احتمالا. هی نبودنشان را فراموش می کنیم، باز یاد خودمان می آوریم، با مفهومش سر و کله می زنیم، خاطره ها را مرور می کنیم، هی گریه می کنیم و آرام می شویم. هی حسرت می خوریم و تسلیم می شویم. هی شاکی می شویم و رضایت می دهیم... چندماه باید بگذرد تا همه این فکرها و خاطره ها و حرف ها و تصاویر ... ته نشین شود. بالاخره آرام بگیریم. باور کنیم. بپذیریم و با پذیرشش زندگی کنیم.
آدم ها وقت مصیبت چه کار می کنند؟ نمی دانم. من فکر می کنم. دست خودم نیست. هی فکر می کنم فکر می کنم فکر می کنم ... فکرها آرامم می کنند. مطمينم می کنند. از آن طرف فکرها خسته ام می کنند، حساسم می کنند. آماده یک تلنگر برای شکستن، دوباره بغض کردن، گریه کردن یا فوران خشم. دارد می شود یک هفته که اختیار وجودم از دستم رفته.
راستش را بگویم؟ حسرت یک دل سیر گریه کردن برای مادرجون به دلم مانده. توی مجلس ختم هم آرام نشدم. دو روز مجلس کم بود انگار. عمه ها و دخترعمه ها توی آن یک روزی که من دیرتر رسیده بودم خودشان را سبک کرده بودند. من سنگین و پربغض از تهران رسیده بودم. هیچ کس از آنها که برای تسلیت آمده بودند آن جور که دلم می خواست بغلم نکرد که خودم را سبک کنم. توی بغل چند نفر گریه کردم و بعد احساس کردم دارم معذبشان می کنم. بعد دیگر خودم را نگه می داشتم. تمام مدت انگار دنبال یک چهره آشنا، یک دل دردمند بودم. دلم زار دن می خواست و نمی شد. هی چشم می چرخاندم دنبال مادرجون. که نبود. بینمان ننشسته بود، از در نیامده بود تو. هی توی دلم با مادرجون حرف زدم و هی ریز ریز اشک ریختم. همه کدورت های این سال ها را با هم صاف کردیم. دلم ولی سبک نشد.
کاش یاسمین ایران بود. هم را محکم بغل می کردیم و فقط گریه می کردیم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی