خرید بک لینک
به نام خدا

دیشب رسیده ایم مشهد. ولی من هنوز گیجم هنوز گنگم. انگار سکه عید و مشهد و دید و بازدید هنوز توی دستگاه تلفن مغزم جا نیفتاده باشد، معطلم مانده ام.

عاشق بهار از راه رسیده و شکوفه های سپید و هوای دلچسبم. عاشق این روزهام. ولی هرجور که فکر می کنم هیچ جوره حوصله عید و مهمانی و دید و بازدید و شلوغی خانه آقای همسر و معاشرت های پشت هم را ندارم. حوصله خانه خودمان را هم ندارم حتی. انگار دلم جایی وسط خانه تکانی خانه کوچک آبی خودم در تهران مانده، وسط سین های کاردستی سفره هفت سینی که فاطمه از مهد آورده بود، لای گندم های نیمه سبز شده سبزه ای که انداختم. لابه لای برگ های بالا رفته پتوس که از حالا نگران زرد شدنشان هستم.

از دیشب رسیده ایم مشهد و من هنوز اینجا غریبگی می کنم. دلم خانه خودم را می خواهد و روزهای خودم و زندگی خودم را. برای عید پیش رو ذوق و شوقی ندارم. نیامده خسته ام و نشسته ام به دلداری دادن که زود میگذرد، سخت نمیگذرد ...

و فکر میکنم کاش میشد که نوروز بعضی سال ها برای ما هم در سفر میگذشت. دور از آدم ها و کنار طبیعتی که آرامش محض است.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:42

صفحه بندی