خرید بک لینک

به نام خدا

به نام خدا

بعد یکی دو هفته خانه مرتب شده. بعد فوت مادرجون من هم انگار رفتم در اغما. هرچه گذشت هم بدتر شد. چند هفته ای زورم به هیچ کار نمی رسید و دست و پاشکسته زندگی می کردم. حالا هم خوب نشده ام ولی خانه بالاخره از یک خانه تکانی سخت بیرون آمده. شروعش البته اختیاری نبود. صاحبخانه نقاش آورده بود سقف راه پله ها را رنگ کند که من به آقای همسر گفتم بگوید بیایند کابینت های ما را هم نگاه کنند که رنگ هایش ریخته و ناجور شده بود. آشپزخانه را که برای رنگ خالی می کردیم چشممان افتاد به موکت خراب آن زیر که رد اسلایم های فاطمه هنوز رویش بود و وصله پینه هایی که من جور کرده بودم تا کل مساحت آشپزخانه را بپوشاند. عوض کردن موکت راهرو و آشپزخانه رسید به شستن فرش ها و قالیچه ها و شستن رومبلی ها و بیرون ریختن کمدها و ...

امشب نصف شب که در سکوت و تاریکی سرک کشیدم توی هال، همه جا یک جور خاصی مرتب بود، یک جور خاصی برق تمیزی می زد. این خانه انگار مهیای چیزی بود. یادم به فردا افتاد که اول محرم است. انگار خانه بی آنکه ما بدانیم داشت خودش را مهیای یک برای روضه خانگی می کرد.

خانه انگار دوای درد این روزهایمان را بهتر از خودمان بلد است.

کسی چه می داند، شاید بعد هشت سال بالاخره ما هم به روضه گرفتن مشرف شدیم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی