خرید بک لینک

به نام خدا

فرقی نمی کند مشغول چه کاری باشم. داشته باشم زعفران بسابم، کتلت درست کنم، موهایم را باز گذاشته باشم یا ناغافل از دهانم بپرد: "وا"... ده ها نشانه کوچک است که من را یادش می اندازند. تا همین چندماه پیش نشانه ها ستاره های کوچکی بودند که می درخشیدند و وسط روزمرگی ها لبخند کوچکی روی لبم می نشاندند. حالا اما نشانه ها قطره های مذابی شده اند که بلافاصله قورتشان می دهم. داغی و سنگینی و سرخی شان را تا اعماق قلبم فرو می دهم. یک جایی آن وسط ها می سوزد که قبلا تجربه نکرده بودم. جوری می سوزد که سوزشش در هر حالی که باشم اشک هایم را راه می اندازد. اشک های بی صدای کوتاه دردناک. بعد صورتم را پاک می کنم، بغضم را قورت می دهم، برمی گردم سر زندگی ام و برای هزارمین بار دلم برایش تنگ می شود.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی