به نام خدا
یک تصویر زن خوشبخت هست که آخر شب وقتی همسر و بچه خوابن، رو توک پا راه میره و اسباب بازی ها رو از دور و بر خونه مرتبش جمع میکنه. دوسه تیکه ظرف باقیمونده رو میشوره، دور و بر رو یه نگاهی میندازه و بعد برای خودش یه لیوان شیر یا چای میریزه، پشت میز آشپزخونه مشغول مطالعه میشه و یکم بعد میره که بخوابه.
با همه رویایی بودن تصویر بالا، خیلی شب ها هست که دوست ندارم شکل اون زن باشم. حتی شب هایی که بچه زود خوابیده، شب هایی که خونه مرتبه و فقط همون چند تکه اسباب بازی مانده تا دوباره برق بزنه، شب هایی که ظرف تلنبار شده ای توی سینک نیست و فقط چند بشقاب مانده ...
توی همین شب ها هم، خیلی وقت ها من دوست دارم شکل پانزه شانزده سالگی م باشم. بچه که خوابید فقط خودم را پرت کنم توی رختخواب. موبایل به دست. شب های زیادی دلم خواسته مسئولیت توی یخچال گذاشتن خراب شدنی ها و جمع و جور با من نباشه، قرص قبل خوابی نداشته باشم، کار عقب افتاده ای، تکلیفی، مطالعه ای ... خوابم که گرفت، بی خیال همه چیز فقط بخوابم. کمی غلط بزنم و توی موبایل بچرخم و بخوابم. مثل همان پانزده شانزده سالگی بی دغدغه.
امشب از آن شب ها بود که فقط چند نوک پا راه رفتن آهسته تا تصویر رویایی فاصله داشتم. ولی نه دلم چای و مطالعه می خواست، نه صبح بیدار شدن در خانه مرتب وسوسه کننده بود و نه چند تکه ظرف باقیمانده و ... خیلی شب ها مثل امشب دلم فقط رهایی میخواهد...
از خراب شدنی ها، از مسئولیت، از خانه تمیز، از نظم... حتی از همه تصویرهای رویایی دنیا.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی