خرید بک لینک
به نام خدا

زنگ زدیم خانه آقای همسر حال و احوال که گفتند چرا شما زنگ زدید و ما می خواستیم زنگ بزنیم برای تولد نازنین و این حرف ها. بعد خاله آقای همسر زنگ زد. بعدتر مادرشوهرجان پیام تبریک کل فامیلشان در گروه خانوادگی (که من و آقای همسر عضوش نیستیم) را برایم فوروارد کرد که همه ریپلای پیام اولی بودند و من تشکر کردم. بعد دیدم مامان و یاسمین توی گروه واتس اپ بادکنک گذاشتند و تولدت مبارک. تشکر کردم. (تفاوت خانواده ها را اینجا می شود مشاهده کرد، البته که من مدل دوم را بیشتر می پسندم.) آنهایی که زنگ زدند سراغ کیک و جشن و کادو گرفتند که گفتم کیک چیه بابا چاق میشیم. جشن هم که هیچی. کادو هم قولش را گرفته ام! (همین یک ماه پیش برای آقای همسر کیک و جشن و کادو گرفته بودم ولی آدم برای خودش ذوق ندارد دیگر)

بعد آقای همسر نشست برایم توضیح داد که چه برنامه هایی برای سورپرایزم داشته (چندسال پشت سر هم غر زدن بابت بی ذوقی اش در مناسبت ها داشته نتیجه می داده) و خب به دلیلی که کادو نهایی چند گلدان پرگل بوده و ما یک هفته دیگر داریم میرویم مشهد و گل ها خراب می شده، در نهایت پشیمان شده! (خب من از اینکه نشسته بود فکر کرده بود هم خوشحال شدم بالاخره)

بعد یاسمین زنگ زد که یه چیز بگم دلت بسوزه ... و خلاصه عکس کیک شکلاتی ای که قرار بود سورپرایزم کند که فرستاد ولی متاسفانه پیجش سفارش جدید قبول نمی کرده. و عکس روسری هایی که برایم پسندیده بود که انتخاب کنم. دلم گرم گرم شد از این محبت های ناب خواهرانه اش از این راه خیلی دور.

بعدتر تا همین الان لباس شستم و کشو و کمد مرتب کردم و دستی به سر و روی کتابخانه کشیدم که لااقل چند مورد از لیست بلند و بالای خانه تکانی ام تیک بخورد و فردا بتوانم روز تولد خوشحال تری داشته باشم.

وسط این کارها هم در سکوت خانه یک مقاله صوتی از ترجمان گوش کردم و خلاصه یک مصاحبه سیاسی و فکر کردم و چیز خواندم.

بعد به مهم ترین دستاورد این بیست و نه سال فکر کردم. ایمان به اینکه رضایت از زندگی و خوشبختی و شادی تماما یک حس درونی است که ذره ای به بیرون از دایره ذهن آدم ربط ندارد. با همه امکانات و در شرایط ایده آل می شود غمگین و افسرده و ناراضی بود و در بدترین شرایط می شود که خوشحال و خوشبخت زیست.

بعد در این جمله عمیق شدم و فکر کردم قشنگ ترین تولد عالم را داشته ام کنار آدم هایی که دوستم دارند، در خانه ای که امنیت دارد و در پناه نگاه روشن خدایی که مهربان ترین است به من.

و دیدم می شود همه غم ها و ناکامی ها و استرس ها و ترس ها را در این زلال بی غش، حل کرد.

پ.ن: اگر این کارهای خانه بگذارد، فردا را دلم می خواهد بهشت زهرا(س) باشم. کنار آدم هایی که قشنگ زندگی کردند و قشنگ رفتند. دوست دارم فردا را به فاصله خودم با آنها فکر کنم و دعاکنم که دعایم کنند.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 11 ارديبهشت 1398 ساعت: 21:42

صفحه بندی