مامان توی گروه واتس اپ عکس فرستاده است. با دوستان قدیمش رفته اند باغ بتول خانم تا یک شب بمانند. جلویشان کیک تولد یکی است و ایستاده کنار هم لبخند می زنند. جوری که خوشی ته دلشان توی صورتشان پیداست.
عکس را که میبینم یاد البوم های قدیمی می افتم. وقتی لابه لای عکس های خانوادگی، عکس چند دختر جوان را می دیدم، با پیراهن های رنگی، که شاد و خوشحال کنار هم ایستاده بودند، نشسته بودند، دست توی گردن هم انداخته بودند... و به دوربین لبخند می زدند. آن موقع مامان می گفت اینها دوستان دانشگاهم هستند. و من تقریبا هیچ کدام را نمی شناختم، ندیده بودم. همه درگیر کار و زندگی و بچه داری شده بودند و دوستی شان توی گذشته های دور مانده بود. آن روزها آدم های توی آن عکس ها برایم مال همان گذشته دور بودند، وقتی هنوز من نبودم، مامان دانشجو بود، دوستانی داشت که حالا از روی عکس یکی یکی اسمشان را می گفت و من در خیال کودکانه ام سعی می کردم ربط اسم و چهره را پیدا کنم.
عکسی که مامان توی گروه واتس اپ فرستاده را باز می کنم. اول زوم می کنم روی چهره مامان و بعد عکس را به حالت اولش برمی گردانم و زل می زنم به زن های پنجاه و چندساله ای که رو به دوربین لبخند می زنند و سعی می کنم نسبتش را با آن عکس های قدیمی پیدا کنم.
چهره هایی که چروکیده تر شده، برق جوانی که از چشم ها رفته، آرایشی که روی صورت ها نشسته ...را که کنار بزنم، انگار آدم ها همانند. همان دخترهای سرخوش نوزده بیست ساله که فارغ از دنیا آبشاری ایستاده بودند و به دوربین لبخند می زدند. انگار این وسط فقط یک وقفه سی و چندساله افتاده. وقفه ای که وسطش دخترها درسشان را تمام کرده اند، معلم شده اند، ازدواج کرده اند، بچه دار شده اند، بچه هایشان بزرگ شده اند، دخترها را شوهرداده و پسرها را داماد کرده اند... حتی نوه دار شده اند. وقفه سی و چندساله حالا که گذشته، زیادی کوتاه به نظر می آید. دوباره برگشته اند سر جای اولشان، کار ندارند، بچه ندارند، دوباره تنها هستند، فارغ از دنیا کنار هم ایستاده اند و به دوربین لبخند می زنند.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی