«نونت کم بود؟ آبت کم بود؟ ادامه تحصیل دادنت چی بود؟»
کسی رو میشناسید که این حرف ها رو به خودش نزنه؟ شب امتحان؟ موعد تحویل مقاله؟ وقت پایان نامه نوشتن؟
من یک عمر منتظر این روزها بودم. تمام دوران کارشناسی غر زدم که انقدر درس ها زیاد و پراکنده ست که نمیشه عمیق شد، نمیشه متمرکز شد رو یک موضوع و لذت برد. بعد به ارشد رسید، درس ها خیلی کمتر شد ولی هنوز هر ترم پنج شش امتحان داشتم ... تو ارشد هنوز استرس دکتری همراهم بود ... بعد نوبت دکترا شد، دوسال اول غرغر چقدر درس؟ چقدر امتحان؟ مگه ما بچه ایم چرا نمیذارن پژوهش کنیم؟ چرا نمیذارن رو یه موضوع عمیق شیم؟
وقت آزمون جامع که نگو! مدام حسرت دانشجوهای دکتری کشورهای دیگه رو میخوردم که از همون لحظه اول یه استاد مشخص دارن و یه موضوع پژوهش ... بسه درس و امتحان ... کی میشه که من بمونم و یه موضوع و دیگه هیچ اجبار درس و امتحانی روم نباشه جز خوندن و عمیق شدن تو همون موضوع؟
رسید. درواقع دوساله رسیده. خوان همه کنکورها رو رد کردم، آزمون جامع تموم شد، آزمون زبان رو دادم، هیچ درس و امتحانی نمونده ... من موندم و یه موضوعی که حتی انتخابشم دست خودمه ... اون آرزوی دست نیافتنی که نزدیک ده سال حسرتش رو کشیدم. و حالا هرهفته دارم با خودم فکر میکنم: چرا انصراف نمیدم؟
شما که غریبه نیستید. یه وقت هایی حتی حسرت روزهای درس و امتحان رو می خورم: چه راحت بود، چه دست یافتنی بود! دوتا کتاب رو میخوندیم و تمام ... حالا من چه کار کنم با این دنیای بی انتهایی که در آستانه ش ایستادم و نمیدونم کجا برم و چکار کنم؟
توی راهروهای پژوهشگاه راه میرم و صدای دانشجوها رو میشنوم: یه جوری سر هم بندی کردم که فقط تموم شه ... خدا کنه نمره بده ... شب های امتحان دعاها و زمزمه ها همه شبیه همه: فقط این درسه تموم شه ... این امتحانه به خیر بگذره ...
فرقی نمیکنه کدوم مقطع، بعد یک سال اول، نگاه همه به فارغ التحصیلی میشه نگاه اون زندانی که روزای باقی مونده از اسارتش رو روی دیوار سلول خط میزنه ...
و بعد همین آدما، همین من، همین شما، یک سال از فارغ التحصیلی نگذشته میریم کنکور مقطع بعد رو ثبت نام میکنیم و دعا و نذر و نیاز و آرزوبافتن برای قبولی ارشد یا دکتری. که چی بشه؟ که یک سال بعدش کاسه چه کنم دست بگیریم و برای تموم شدن آرزوی قبلی مون نذر و دعا و لحظه شماری کنیم.
این روزها، به خودم، به خودمون که فکر میکنم مدام این سوال میاد توی ذهنم: ما چه کارمونه؟
و سه تا جواب پیدا میکنم: تک تصویر، واقع گرا نبودن و استرس بیجا.
تصویر همون قصه پست قبله. وقتی همه فکر و ذکرمون میشه مقطع بعد، معمولا عاشق چند تصویر ازش شدیم. عاشق استراحتگاه های بین راه یا لحظه رسیدن به قله. یادمون رفته که نود درصد این کوهنوری، لحظه های سخت و طاقت فرسای بالارفتن در شیب تند با یک کوله سنگینه. به آینده که فکر میکنیم، وقتی رویا میسازیم، فقط لحظه های شیرینش رو میبینیم. وقتی با همنوردها روی صخره ای در ارتفاع نشستیم و از فلاسک کوچیکمون قهوه داغ میخوریم. بله لذت قهوه داغ بعد خستگی وحشتناک کوهنوری، اون هم در ارتفاع و هوای تازه کوهستان فوق العاده ست ... اما برای کی؟ برای کسی که تمام چند ساعت قبلش رو در مسیر با سر پایین و شانه های صاف و دم و بازدم های منظم، قدم های کوتاه برداشته باشه. برای کسی که استقامت کرده باشه. ما ظرفیت اون استقامت سخت قبلی رو داریم که برای لحظه قهوه خوردنش رویا می بافیم؟ برای لحظه فتح قله، خانم و اقای دکتر شدن، متخصص شدن ،،، برنامه میچینیم؟
به تک تصویر عادت کردیم و یاد نگرفتیم سختی ها و آسونی های دنیا، تلخی ها و شیرینی هاش یه پکیجه. درهم! خیلی وقت ها وسط راه از آرزومون پشیمون میشیم، به غلط کردن می افتیم چون از اول فقط چندتاتصویر دلمون رو برده بود و هیچ وقت واقعیتش رو ندیدیم.
واقع گرا نبودن یعنی وقت تصمیم گیری و برنامه ریزی، خود ایده آلمون رو درنظر میگیریم و وقت عمل که میرسه، اون من دوست نداشتنی، اون من تنبل، اونی که نمیشناسیمش و حسابی ازش عصبانی ایم سر و کله ش پیدا میشه. یعنی وقت دعا و نذر و نیاز برای قبول شدن تو مقطع بعدی خودمون رو میبینیم که از اول ترم برنامه ریزی کرده، برای هر درس کلی مطالعات اضافه داره، دنبال خوندن و نوشتن و مقاله دادنه، هیچ کاری رو برای دقیقه نود نگه نداشته و انقدر مسلطه که شب امتحان براش معنی نداره. بعد ترم شروع میشه و اختیار کل زندگی مون میفته دست یکی که حسابی یک دنده ست و با بولدوزر هم نمیشه از تخت و گوشی جداش کرد. یکی که وقت درس خوندن چرتش میگیره، کلاسا رو یکی درمیون میره، و تا دقیقه نود به وقت اضافه نرسه، انگیزه ای برای خوندن پیدا نمیکنه.
اگه وقت خیال بافی و برنامه ریزی، کمی واقع بینانه تر خودمون رو پیش بینی می کردیم شاید خیلی راه ها شروع نمیشد. یا جور دیگه ای شروع می شد.
اما استرس بیجا. واقعیت اینه که ما هدفمون رو گم میکنیم. من میتونم قول بدم بیشتر آدمایی که ادامه تحصیل میدن واقعا خوندن و یاد گرفتن رو دوست دارن. به عشق اون لحظه های غرق درس شدنه که دوباره پا تو این مسیر میذارن. خیلی هامون یواشکی حتی دلمون برای شب بیداری های قبل امتحان هم تنگ میشه، برای امتحان دادن ... چیز یاد گرفتن. اما وارد دنیای جدید که میشیم همه چیز رنگ عوض میکنه. شوق دونستن و یاد گرفتن خلاصه میشه به نمره، به شاگرد اولی و معدل الف شدن، برای اینکه مقطع بعد رو بدون کنکور بریم، کل این مقطع رو خراب میکنیم، می افتیم رو دور درس خوندن برای نمره که از هر چیزی انگیزه خراب کن تره. بعد استرس میاد . استرس همه شیرینی شوق و ذوق مون رو با زهر خودش تلخ میکنه. استرس نمیذاره از خوندن، از نوشتن، از یاد گرفتن و جلو رفتنمون لذت ببریم ... همه چیز صوری و مکانیکی میشه. لحظه شماری میکنیم که تموم بشه. نه به خاطر خودش. حواسمون نیست، همه این فشاری که داریم زیرش له میشیم، مال استرسیه که واقعی نیست، مجازیه، تاثیر جو و محیط و توهمه. کافیه از ذهنمون پسش بزنیم، یاد خودمون بیاریم که هیچی مهم نیست، دقیقا هیچ چیز مهم نیست جز خود یادگرفتن، با لذت خوندن و جلو رفتن. تا دوباره نفس بکشیم. لذت ببریم و یاد بگیریم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی