به نام خدا
هیچ آدمی حال هیچ دو روزش مثل هم نیست. هیچ آدمی همیشه خوشحال و راضی و پرانرژی نیست. این ها را می دانم. می دانید. آدم بزرگ ها درک می کنند که حال هر لحظه یک آدم آخرین قطعه دومینوی قبلش است. هزارتا قطعه افتاده و به هم خورده تا رسیده به الان تو. هزار قطعه که میشناسی و نمیشناسی شان. به تو ربط داشته یا از جای دیگری روی روحت سوار شده. هزار قطعه که حتی ممکن است دلایل فیزیولوژیک و جسمی داشته باشند. ما آدم بزرگ ها یک وقت هایی به همدیگر حق میدهیم که دلخور باشیم، توپمان پر باشد، بی حوصله یا زیادی غمگین باشیم. تهش غر میزنیم که فلانی از دنده چپ بلند شده یا به هم توصیه مراقبت های جسمی و روحی میکنیم.
من توقع ندارم همسرم همیشه خوب و خوش و خندان باشد. او هم. توقع داشته باشیم هم وقتی برآورده نشود تحمل می کنیم. ته تهش دور آن آدم را تا آینده نزدیک خط میکشیم تا خودش مشکلاتش را با خودش حل کند.
اما اما اما
امان از بچه ها. بچه ها همیشه از دنده راست بیدار می شوند، همیشه شاد و سرحال و پرانرژی اند. بچه ها تصکری از غم ندارند مگر غصه های کوتاه چند دقیقه ای، بی حوصلگی را نمی فهمند، کش آمدن اعصاب یک آدم را. بچه ها با همه معصومیت شان و به خاطر همه معصومیت شان درک نمی کنند که وقتی یک نفر بی حوصله ک عصبی است لزوما دلیلش این نیست که از تو ناراحت است. تقصیر توست. از این بدتر اینکه نمی فهمند حتما لازم نیست برای آن آدم کاری بکنی. بهترین کار زمان دادن است و تنها گذاشتن. بچه ها بدتر می چسبند، پرحرفی می کنند، از بغلت پایین نمی آیند... در یک کلام دیوانه ات می کنند. فقط به خاطر این دلیل قشنگ می خواهند حالت را خوب کند.
تو ولی آتشفشان فعالی هستی که داری تمام زورت را میزنی که گدازه ها را آن تو نگه داری. هی فاصله میگیری که به سر و روی بچه نپاشد و او نزدیک تر می شود. هی سرت را مشغول چیزی میکنی که حواسش پرت شود و او مدام از دنیای بی حواسی می کشدت بیرون و یادت می آورد چقدر آماده انفجاری.
بچه با همه معصومیتش، با همه عشق تمام نشدنی اش، با همه صاف و سادگی اش... می خواهد حالت را خوب کند و جز راه های کودکانه خودش چیز دیگری بلد نیست. هنوز وارد آن دنیایی نشده که آدم هایش با دلیل و بی دلیل گاهی غمگین اند. عمیق غمگین اند.
حالا وسط همه آن خودخوری های آتش فشانی، وسط حال افتضاح، وسط پاپیچ شدن های بچه... یک عذاب وجدان وحشتناک هم اضافه می شود. کاری که داری باهش میکنی، حوصله ای که خرجش نمیکنی، محبت های پر وپیمانش که دست خالی برمیگردد...
خودت را میکشی، بغص قورت می دهی، بی محلی می کنی که بخوابد، بی اخلاقی می کنی که بخوابد، با تمام وجودت می خواهی ازش -از هر کسی یعنی- فاصله بگیری و بعد که می خوابد فقط دلت می خواهد از عذاب وجدان بزنی زیر گریه.
کاش مادری ساده تر، کم مسئولیت تر از این بود. کاش همیشه حال آدم دست خودش بود.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی