به نام خدا
دیشب نخوابیدم. صبح تا ظهرش را هم فاطمه نگذاشت درست بخوابم. ضعف روزه هم بعد مدت ها آمده بود و افت فشار دم غروب رسید به سردردهای کلافه کننده سرشبی. امشب را باید زود می خوابیدم که باران آمد.
دوساعت است نشسته ام روی مبل هال و دلم نمی آید بخوابم. صدای نفس های در خواب آقای همسر و فاطمه در خانه پیچیده. صدای قطره ها ولی زورش بیشتر است. هرچند دقیقه یکبار بلند میشوم پرده را میزنم کنار و چشم میدوزم به خیسی چراغانی های کوچه. به قطره های پرشتاب زیر نور چراغ برق.
بعد می آیم می نشینم روی مبل و آرام فقط گوش میکنم.
باران که می آید من همیشه معذبم. انگار مهمان ناخوانده عزیزی آمده باشد. نمی شود زودتر از او بخوابم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی