به نام خدا
یک کاریم شده که قبلا نشده بوده. قبلا نبوده. اگر هم بوده آنقدر فاصله افتاده که یادم رفته.
الان یک جور خاصی شده ام که حال روحی آدم ها را میگیرم. با تمام وجود لمس میکنم. حرف های نگفته شان را می شنوم. خودم نمی فهمم که چه کارم شده فقط میبینم که از جایی آمده ام بیرون، نه حرف بدی زدم نه حرف بدی شنیدم، نه بی احترامی کردم نه دیدم... ولی حالم عجیب گرفته ست. زبان بدن و حرکات زیرپوستی و حرف های توی چشم آدم ها را انگار می فهمم. و این اذیتم می کند. به همم میریزد. گاهی حتی مخاطبشان من نیستم. و وقت هایی که هستم قطعا سخت تر می شود.
گاهی حتی طرف را ندیده ام. وسط چت یک موج حال بد سرریز می شود توی وجودم. دل شوره میگیرم. به هم میریزم. باز حرف های نگفته ای را شنیدم. خشم یا ناراحتی پنهانی سرک کشیده لای کلمه ها. بی آنکه درست و واضح خودش را نشان دهد که فرصت دفاع و حرف زدن بدهد به آدم.
خلاصه اش شاید بشود اینکه حساس شده ام. من دوست دارم اسمش را بگذارم رقیق شدن. بلور نازکی شده ام که با اندک حرکتی در اطراف به لرزش می افتم. نه آن بلور نازک که هر لحظه خطر ترک برداشتنش هست را دوست دارم، نه این لرزشها را. دلم میخواهد پوست کلفت باشم. نبینم و نشنوم. چیزی فکرم را به هم نریزد، نکته ای، دقتی به دلشوره نیندازدم. که وقتی به این حال می افتم دم دستی ترین راهم دوری کردن از آدم هاست. و من این را نمی خواهم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی