خرید بک لینک

به نام خدا

بارها نوشته ام و گفته ام از بزرگترین نعمت های زندگی ام دوستانم هستند. دوستانی که هرکدام یک جواهرند. دوستان ازجانی نیلوبلاگ همدل همدرد همراه. دوستان زیاد. در این وفور نعمت دوست اما سال ها بود در تهران چیزی را کم داشتم. ازجمع نیلوبلاگ ازدوستانه نیلوبلاگ ای که به دلم بنشیند. جمع یعنی بیشتر از تک دوست های عزیزی که دارم. یعنی شلوغ پلوغی آدم ها. هرلحظه مشغول گفتگو با یکی شدن، وسط حرف دیگری پریدن... جمع یعنی خنده های از ته دل. آغوش شدن برای گریه های عمیق.

سال ها بود که گم گشته ای داشتم و خبر نداشتم. جمع های دوستانه جانی ام می شد همان ساعت های محدودی که چندماه یکبار در مشهد دوستان قدیمم را ببینم. خوب بود و خوب بود ولی کم. خیلی کم. برای عطش سیری ناپذیر من.

گم گشته ای داشتم و خبر نداشتم و هی روابطم را محدودتر کردم. رفت و آمدها را کم کردم. اشتیاقم به مهمانی رفتن و مهمانی دادن کم شد. می رفتم، حرف میزدم، خوش میگذشت... ولی آنی نبود که می خواستم. گیر بودم و نمیدانستم که گیرم کجاست.

بالاخره خدا خواست یا خودم یا محبت وفادارانه دوست های قدیمی که از آن انزوا آمدم بیرون. رفتم قاطی آدم هایی که شبیه خودم بودند. که حرف هایمان، فکرهایمان، دغدغه ها و دردهایمان شبیه هم بود...

و بعد چندین سال مثل یک نفس عمیق پر از اکسیژن، روحم تازه شد.

امشب که از کلاس نقاشی فاطمه برمیگشتم توی ماشین دیدم چقدر حالم خوب است، چقدر پر انرژی ام، چه شادم... آمدم خانه و حال خوب و انرژی و نشاط هنوز مانده بود، فاطمه را خواباندم و دیدم هم چنان خوبم... مثل موبایل دوسه درصدی یک دفعه به پریز برق رسیده باشد. صد در صد بودم و حالم برای خودم عجیب بود. جدید بود.

بعد هی خانه خلوت تر و آرام تر شد و غبارها نشست. ساکت شد. دیدم غلغله ای که در وجودم به راه افتاده مال پیدا کردن دوست است. جمع یاران جانی ای که حالم از معاشرتشان خوش بود. و دوست بزرگ نعمتی است که شکر می خواهد.

الحمدلله.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: پنجشنبه 7 آذر 1398 ساعت: 21:01

صفحه بندی