به نام خدا
یک شب تا 1 با هم توی قطار بودیم. از همان راه آهن مشهد خداحافظی کردیم و هرکس رفت سمت خانه پدر و مادر خودش. ظهر بود که حکیم پیام داد: غزاله من اسم سرخپوستی دخترات رو انتخاب کردم.
اسم سرخپوستی زینب را گذاشته بود: « 1 1 صبح 1» و چقدر خوب گذاشته بود.
زینب از لحظه ای که بیدار میشود دارد به همه لبخند میزند. با آن دوتا مروارید کوچک که یک ماه است به لبخندهایش اضافه شده. فاطمه که بیدار میشود انگار دنیا را بهش دادهاند. من که از توی راهرو سرک میکشم هم سر برمیگرداند و میخندد. هر آدم آشنا یا غریبهای را که ببیند با تمام وجود بهش لبخند میزند. حتی توی تماسهای تصویری.
صبح تا شب با آن دست و پاهای کوچک توی خانه چهاردست و پا میکند و دنیا را کشف میکند. اگر حالش خوب باشد چیزی نیاز نداشته باشد به ما هم کاری ندارد. مشغول تمرین نشستن و ایستادن و همه چیز را به دهان بردن خودش است. البته که نمیتوانیم تنهایش بگذاریم چون هر پنج دقیقه بلایی سر خودش میآورد و صدای گریهاش بلند میشود. هر چند پیش آمده که وسط گریه هم باهش چشم تو چشم شویم و به رویمان بخندد.
اگر حالش خوب نباشد یا چیزی بخواهد راه میافتد دنبالمان. دارم ظرف میشویم که یک دفعه احساس میکنم چیزی پایم را گرفته. بر که میگردم هربار از دیدن این موجود عجیب ظریف غرق حیرت و لذت میشوم. بارها وسط نماز آویزانم شده و بقیه رکعتها را زینب به بغل خواندهام. آغوشش گرم و روشن و امن است. فاطمه ده بیست روزه بود که فهمیدم میشود به دستهای کوچک دخترت پناه ببری، که آغوش فرزند از امنترین پناهگاههای جهان است. حالا دوتا پناهگاه دارم.
زینب میخندد و من یک وقتهایی شک میکنم که فرزندم باشد. بیشتر شبیه یک فرشته خصوصی است. ماموریت دارد که نور بپاشد توی قلبم. انگار خدا کفته این زن تازگیها کم میخندد، شادی را فراموش کرده. برو زندگی کردن را یادش بیاور.
علیرضا قربانی میخواند: رسول کوچک خوبم... رسول کوچک خوبم... زینب با آن دوتا مروارید درخشانش میخندد و روزی هزاربار همه غصه های عالم از دلم پر میکشند.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی