خرید بک لینک

به نام خدا

لکه های خاکستری دست فاطمه روی دیوار کنار در ورودی یک ماه است که روی اعصابم راه می رود. هردفعه از آنجا رد می شوم و چشمم بهشان می افتد دلم میخواهد یک دستمال بردارم و با اسپری حسابی آن تکه کوچک دیوار را برق بیندازم. ده دقیقه هم بیشتر طول نمیکشد ولی نمیکنم. دستمال برنمیدارم، اسپری را از داخل کابینت درنمی آورم و هربار لکه های خاکستری را میبینم حرص میخورم و فکر میکنم فردا دیگر تمیزشان می کنم.

چرا؟

چون فقط همین ها نیستند. بلافاصله ذهنم از لکه های کوچک خاکستری در آن نیم متر دیوار می رسد به چارچوب ورودی اتاق ها، به بالای شوفاژ که هرچند کمرنگ تر، اثر چسب کاری فاطمه ست، به دیوار اتاقش که پر شده از لکه های کوچک و بزرگ. به هرجایی از این خانه که دیوار یک دستمال میخواهد و یک اسپری چندمنظوره... اگر جلوی خودم را نگیرم حتی به این فکر میکنم که کار از تمیز کردن گذشته، لکه ها را هم که تمیر کنم با ریختگی های دیوار راهرو چه کار میکنم؟ با آن قسمت دیوار هال که انگار خوب رنگ نخورده بود و آب و اسکاچ دفعه قبل، بدتر کثیفش کرد. این خانه اصلا یک نقاشی درست و حسابی می خواهد!

سر این رشته بلند و بالا را اگر قطع میکردم، همان اولین باری که چشمم به لکه های خاکستری دیوار کنار در ورودی افتاده بود، تمیزشان می کردم. بعدتر شاید سراغ بقیه در و دیوارها هم رفته بودم. اصلا شاید خیلی کارها کرده بودم. ولی انگار کنترلش خیلی هم دست من نیست، لیست کارهای ناتمام خانه مثل دومینویی که اولین قطعه اش می افتد، شروع می شود و تا من را کامل فلج و زمین گیر نکند، دست برنمیدارد.

امشب داشتم به کتاب های چیده شده روی میز نگاه میکردم و فکر میکردم چرا نمی خوانمشان. پر از شوق خواندم ولی چرا سراغشان نمی روم؟ چرا مثل آدم های حسرت زده هی چشمم روی کتابخانه چرخ میخورد و باز سرم را فرو میکنم توی موبایل و سایت های بیخود را برای بار چندم چک میکنم؟

چون چشمم به اولین کتاب نخوانده که می افتد، هنوز دستم به سمتش نرفته جلد دومی پیش چشمم برق می زند، سومی، چهارمی که چندسال پیش خریدمش، پنجمی که امانت است و هنوز پس ندادم، ششمی که دوست دارم دوباره بخوانم... بعد کم کم فکر پایان نامه و طرح درس ترم بعد و مطلب های تحویل نداده هم اضافه می شود. زیر تلنبار کارهای عقب افتاده گیر می افتم. اینجا نفس هم به زحمت می کشم چه برسد به کتاب خواندن!

این روزها که دارم حال سی سالگی ام را با پانزده شانزده سالگی مقایسه میکنم مدام به همین نمونه ها می رسم. روزهایی که دنیای من کوچک بود، اطلاعاتم محدود، خواسته هایم شمردنی... اینطور با کتاب و هدف و آرزو و برنامه دوره نشده بودم که کم بیاورم. قدم های بعدی همیشه کوتاه بود و نزدیک. بعد کتابی که در دست داشتم همیشه نهایتا یکی دوتای دیگر توی صف بود. بیشترش را نمی دانستم. نمیشناختم. با آرام جلو می رفتم و راه قدم های بعدی را پیش رویم می گذاشت. افق پیش رویم آنقدر وسیع نبود که فکر کنم هیچ وقت نمی رسم و ناامیدی احاطه ام کند. و من توی همان روزهای ساده، در دنیای کوچک خودم بیشتر از همه این روزها خواندم، یادگرفتم، کار کردم، زحمت کشیدم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۹ساعت 0:24 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 5:44

صفحه بندی