خرید بک لینک

به نام خدا

فاطمه یک کاری کرد که پدرش ناراحت شد. دعوایش کرد که فاطمه زد زیرگریه. از آن گریه های سوزناک دل آب کن. که بابا اشتباه فکر کرد و من نمیخواستم اون کارو بکنم واین ها. ما توی آشپزخانه مشغول فرآیند طولانی شستن و ضدعفونی خریدها بودیم که دخترک رفت توی هال خانه. در یک حالت باکلاسی از پنجره زل زد به بیرون. اول خواستم بروم از دلش دربیاورم. بعد دیدم مسئله پدر دختری است. خودم را بکشم کنار.

کمی بعد آقای همسر رفت نازکشی. اثر نکرد. یک ربع بعد که من رفتم توی هال دخترک دراز کشیده بود و دست هایش را گذاشته بود روی چشمش. دیگر گریه نمیکرد ولی حرف هم نمی زد. گفتم فاطمه صبحانه. نیامد. گفتم فلان چیزو برات پختم محل نداد.

نشستم بالای سرش. چشم هایش را نمی دیدم ولی شروع کردم: مامان جون تو زندگی ازین چیزا زیاد پیش میاد. مامانا از بچه ها ناراحت میشن، بچه ها از مامانا ناراحت میشن. مامانا از باباها ناراحت میشن. باباها از مامانا ناراحت میشن. بچه ها از باباها ناراحت میشن. باباها از بچه ها ناراحت میشن...

اشکالی هم نداره. زیادم پیش میاد. آدمم ناراحت میشه. طبیعیه. فقط مهم اینه که وقتی ناراحتیشو کرد، ولش کنه ... بعد قلقلکش دادم و پشت هم خواندم: ولش کن ... ولش کن... ناراحتیتو ولش کن...

فاطمه خندید و دست هایش را برداشت. چنددقیقه بعد دم گوشم گفت مامان من میرم قایم میشم بگو بابا بیاد پیدام کنه. پدر و دختر آشتی کردند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شد.

از صبح تاحالا دارم فکر میکنم من چقدر دیر یاد گرفتم باید ولش کنم. سی سال ناراحتی های کوچک و بزرگ را دنبال خودم کشیدم و هی فکر کردم باید مقصر معلوم شود، باید عذرخواهی بشنوم، باید جبران کنند، باید بفهمند اشتباه کردند...پس چرا نمی فهمیدند؟

کاش فاطمه از همین چهارسالگی یاد بگیرد توی دنیا خیلی چیزاهاست که فقط باید ولش کنی.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: يکشنبه 31 فروردين 1399 ساعت: 18:40

صفحه بندی