به نام خدا
برای فاطمه تعریف کردم که وقتی هم سن او بودم سه تا ترس گنده داشتم: قطار و هواپیما و قوری کوهستان پارک. داشتیم سوار قطار می شدیم که این را گفتم و فکر کنم بچه پنج ساله هم توی دلش به ترس هایم خندید.
ولی من واقعا از قطار و هواپیما و قوری کوهستان پارک می ترسیدم. این سه تا بزرگترین چیزهایی بودند که ذهنم شناخته بود ولی از نزدیک ندیده بودمشان. ریشه ترسم همین بود.
امشب دوباره داشتم به ترس هایم فکر می کردم که دیدم من چقدر از زمان می ترسم. وقتی خبر بچه دار شدن کسی را می دهند که آخرین باری که دیدمش نوجوان بوده؛ یا وقتی خبر دانشگاه رفتن یا ازدواج کسی را می شنوم که آخرین تصویر ذهنی ام از او یک دختربچه یا پسربچه کوچک بوده. می ترسم. حس دقیقم همین است. هربار واقعیت گذشت زمان با یکی از این خبرها شوکه ام می کند، احساس میکنم جلو یک قطار تندرو ایستاده ام که تمام هستی سوار بر آن با بیشترین سرعت از من دور می شوند و من ایستاده ام. سر جایم ایستاده ام. دنیا دارد می رود، بچه ها بزرگ می شوند، مجردها ازدواج می کنند، تازه عروس و دامادها بچه دار می شوند، آدم ها پیر می شوند، می میرند... و من ایستاده ام. بی ذره ای تغییر که تلخی این جاماندن را به کامم شیرین کند. بی ذره ای جلو رفتن، حرکت.
بعدها اگر باشم، برای فاطمه سی ساله از ترس این سال هایم می گویم: زمان و سرعت وحشتناکش.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی