به نام خدا
الان باید من و یاسمین هردو مشهد زندگی می کردیم. یکی نزدیک مامان اینها. یکی دورتر لابد. بعد مثل الان عصرهای گرم تابستان که می شد جمع می کردیم می رفتیم خانه مامان. پدر مثل همیشه نبود و هزارتا جا هزارتا کار داشت. با مامان می نشستیم به روزمرگی. فاطمه خانه مادربزرگش بازی می کرد و خوش میگذراند. یاسمین هم لابد بچه داشت. یک نوزاد کوچک شیرین خوردنی. اگر مشهد بودیم شاید من هم الان بچه دومم را داشتم.
الان باید مشهد می بودیم و سرشب سر و کله شوهرهایمان پیدا می سد. من و یاسمین توی آشپزخانه املت درست می کردیم و مامان توی هال با نوه ها بازی می کرد. پدر می آمد. بحث سیاسی می شد. دور هم شام می خوردیم و بعد جمع می کردیم و نخود نخود.
الان لابد باید صبح ها که من می رفتم کتابخانه سر راه فاطمه را می گذاشتم خانه مامان. با مادربزرگش استخر و شهربازی و پارک می رفت. یاسمین عصرها از بازار و خانه دوست و ... سر راه می آمد خانه مامان.من هم می آمدم. مامان برایمان شربت می آورد و بعدش خودمان سرک می کشیدیم توی یخچال و جامیوه ای و کابینت خوراکی ها.
هفته ای یکبار می رفتیم خانه مامان بزرگ و یک بار خانه مادرجون. یاسمین همیشه سر راه حرم رفتنش من را هم برمیداشت. مشهد هم اگر بودم همچنان رانندگی نمی کردم لابد.
بعضی آخر هفته با پدر و دامادها سر از کوه و طبیعت بکر اطراف شهر درمی آوردیم. بعضی هفته ها مهمان خانه هم می شدیم.
الان اگر مشهد بودم لابد با یاسمین نصف کافی شاپ ها و رستوران ها را دوتایی امتحان کرده بودیم و کلی دوره با دوست های مشترکمان داشتیم.
الان باید مشهد بودم. باید مشهد بود.
نه اینکه من اینجا در تهران به تنهایی خودم عادت کرده باشم و او آن طرف کره زمین زندگی کند و در بهترین حالت سالی یکی دوبار هم را ببینیم.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی