خرید بک لینک

به نام خدا

فاطمه مکالمات واتس اپم را آنقدر رفته پایین که رسیده به یک گروه. با ذوق صدایم می کند که مامان این چهار نفر کی ن که تو عکس گروه کنار هم نشستن؟ گوشی را نگاه میکنم. من و محدیث و مطهره و جاری ام فاطمه ایم کنار هم. باغ نگارستان است. آن موقع فاطمه خودم هنوز دوسالش هم نشده بود.

یادم رفته بود از این گروه. بازش می کنم. آخرین پیام ها این است: محدیث گروه را ترک کرد... مطهره ترک کرد... جاری جان ترک کرد...

فقط من مانده ام و حیات گروه انگار سال هاست به حضور من است. آخرین پیام ها را می خوانم. داریم قراری را هماهنگ میکنیم که یادم نمی آید چه بوده. دل بالا رفتن و بیشتر خواندن ندارم. گذشته همیشه برایم دوست نداشتنی بوده. اهل گشت زدن در گذشته نیستم. آنقدر که حتی آلبوم عکس ها را هم نگاه نمیکنم. مرور گذشته من را یاد زمان می اندازد. تغییرات اذیتم می کند. فرار نمیکنم ازش اما اهل کند و کاوش هم نیستم.

گروه را می بندم و فکر می کنم باید فکری به حال مکالمات و گروه های قدیمی کنم. گوشی ام یک خانه تکانی درست و حسابی می خواهد. وارد عصری شده ایم که حافظه موبایل ها هم مثل سطوح خانه خاک می گیرد، داخل فایل ها و پوشه هایش مثل کمدها و کشوها به هم ریخته می شود. امسال باید خانه تکانی موبایل را هم به لیست کارهای آخر سالم اضافه کنم. آشفتگی اش عین نامرتب بودن خانه آشفته ام می کند.

انگشتم را نگه می دارم روی "قرار کوکو"* و چشم می دوزم به عکس خوشحالمان در آن غروب زمستانی باغ نگارستان. چندوقت است از محدیث و مطهره خبر ندارم؟ برگشته اند یزد و گرگان و آن سال های آخری که تهران بودند هم کمتر هم را می دیدیم. فکر میکنم با رفتن من از گروه آن مکالمات چه کار می شود؟ حرف ها و خنده ها و ایموجی ها و تلاش برای جفت و جور کردن ساعت یک قرار. به گروه هایی فکر میکنم که همه اعضا ترکش کرده اند. آن گروه ها چه کار شده اند؟ شاید جایی در حافظه واتس اپ هنوز قرار کوکویی باشد که آخرین پیامش این باشد: غزاله هم گروه را ترک کرد.

*اسم یک خاطره دور است که یک وقتی با همین عنوان اینجا نوشته بودمش و بعد بین بچه ها ماند.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 8:8 توسط صاد |

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 18 بهمن 1399 ساعت: 5:44

صفحه بندی