خرید بک لینک

به نام خدا

در من یک دختر سرخپوست زندگی می کند که در شهر بی تاب می شود. حجم ساختمان ها و ماشین ها و آسفالت خیابان ها که از یک حدی بیشتر شود، نفسش می گیرد. تک درخت های حاشیه اتوبان خیلی وقت ها ماسک اکسیژن بوده اند برایش. 

یک دختر سرخپوست که یک وقت هایی وسط چهاردیواری کلاس، بین نیمکت های چوبی و صندلی های پلاستیکی، دلش دنبال کردن بازی نسیم بین شاخ و برگ درختان را خواسته، چشم دوختن به کوبش پشت هم موج های دریا به ساحل...

وقت های زیادی وسط ترافیک و نور و بوق آزاردهنده ماشین ها، خیال بافته که چه می شد اینها همه اسب بودند، این آسفالت بدرنگ خط کشی شده، جاده خاکی پر گرد و غبار؟

تو این شهرهای سیمانی، دلش به درخت ها خوش است. پارک های طراحی شده به دلش نمی نشینند، هرچه بکرتر، وحشی تر، شبیه تر به خود طبیعت بهتر. وقت هایی که از شهر می زند بیرون تازه نفس می کشد. آسمان که یکدست و بزرگ می شود و دیگر ساختمان هایی نیست که قیچی قیچی اش کنند، نفسش برمی گردد. حالا یاد گرفته ایم، خلقش که تنگ می شود، به زمین و زمان که گیر می دهد، یک جا نشستن های خیره اش که شروع می شود فقط باید از شهر بزنیم بیرون. کجایش مهم نیست. رودخانه و جنگل هم نمی خواهد، به دشت که میرسیم حالش جا می آید. خنده هایش شروع می شود، برق چشم هایش برمیگردد و زندگی دوباره قشنگ می شود. 

*

دیروز مثل معجزه ساحل خلوتی پیدا کردیم که جز خودمان کسی آنجا نبود. وقتی چادرم را گذاشتم و طول ساحل را دویدم، وقتی جوراب هایم را درآوردم و اجازه دادم موج با پاهایم بازی کند، وقتی دقیقه های ممتد زل زدم به دریایی که انتها نداشت، به آسمانی که بزرگ بود و فقط خودش بود، به سایه جنگل های دوردست... یک ساعت، دو ساعت، سه ساعت... کم کم احساس کردم دارد اتفاقی می افتد.

 تق. یک سکه کج بعد ماه ها سر جایش افتاده بود. سینه ام وسیع شده بود و دختر سرخپوست بعد مدت ها داشت نفس های عمیق می کشید. 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۹ساعت 21:0&  توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: چهارشنبه 19 شهريور 1399 ساعت: 19:06

صفحه بندی