به نام خدا
دست فاطمه را گرفته ام و و داریم میگردیم صندلی ای برای نشستن پیدا کنیم که یکدفعه یکی رو می کند سمتم: سلام استاد. چشم های گردم تنها چیزی است که از بالای ماسک معلوم می شود: واقعا منو شناختی؟
همزمان دارد تلفن صحبت می کند و نمیخواهم مزاحمش شوم. فقط باورم نمی شود یکی از تو تاریکی اینجا و از پشت ماسک اینطور راحت شناخته باشدم: بله. فلانی هستم استاد.
صورتش را که درست نمی بینم ولی فامیلش آشناست. تا وقت نشستن هی توی ذهنم کنکاش می کنم که چیزی از چهره اش یا فعالیت های توی کلاسش یا نمره اش حداقل یادم بیاید و نمی آید. فقط میدانم این ترم شاگردم بوده. این ترمی که کلاس های مجازی چهره همه شان را از خاطرم برده.
*
دست فاطمه را گرفته ام و از روی چمن ها می رویم سمت خادمی که جلوتر ایستاده. قدبلند است و چشم و ابرویش حسابی برایم آشناست. سوالم را میپرسم: جلوتر صندلی خالی هست؟
جواب که می دهد، صدایش هم آشنا میزند. تقریبا مطمئنم کدام شاگردم است. من و من می کنم: میشه یه لحظه ماسکتونو بزنین بالا؟
همزمان که ماسک را کنار میزند می گوید: شما هم برای من اشنایین اتفاقا.
درست حدس زده بودم. خودش هست. همان که ترم پیش وقتی قرار بود درباره بوها بنویسند، از بوی پیتزای سیر و استیک نوشت و هنوز جمله اش در خاطرم مانده.
با شیطنت می گویم الان می فهمی من کی ام و ماسک را می دهم پایین.
- اع شمایین استاد؟ سلام.
می خنم و می خندد. سمت صندلی های دورتر که میروم هی توی ذهنم فکر میکنم نمره ش چند بود؟ جزو آن دسته ای بود که امتحان پایان ترم تقلب کرده بودند یا نه؟ هیچی یادم نمی آید. بهتر.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی