خرید بک لینک

به نام خدا

دیشب خواب آقاجون را می دیدم. نیمه خواب و نیمه هشیار در التهاب سرماخوردگی خودم را به زور خوابانده بودم تا از گلودرد و بدن درد یادم برود که از در آمد تو. در خانه نوجوانی هایم. که طبقه دوم ساختمانی بود که آنها طبقه سومش زندگی می کردند. و همیشه صدای پایش از راهرو می آمد، کفش های پشت در را جفت می کرد و می رفت پایین.

توی همان خانه بود که در کودکی هایم یک گردنبند گیلاس از آقاجون هدیه گرفتم و صدای مهربانش توی گوشم مانده که از پیچ پله ها می رفت بالا و می گفت چقدر تو لاغر شدی... چقدر ضعیف شدی ... دیشب خواب آقاجون را دیدم که با قد بلندش از در همان خانه آمد تو. وسط هال. سالم و سرحال بود اگرچه پیر. آنقدر همیشه خواب هایم شلوغ و پلوغ و بی معنا و کارتونی است که چندسال یکبار هم اگر از این خواب ها ببینم تا مدت ها بعد مزه اش زیر زبانم است. از در آمد تو و یادم نمی آید بعدش چه شد و چه گفتیم. فقط توی خواب هم یادم بود که رفته است و وسط خواب، همان وسط خواب یکدفعه آنقدر دلتنگش شدم که دلم خواست بزنم زیر گریه.

آقاجون چهارسال است که رفته. چندهفته قبل به دنیا آمدن فاطمه رفت. قبل ترش هم البته چندان فرقی نمی کرد. هفت هشت سالی بود که مهمان سرای سالمندان بود و بیماری و آلزایمرش چنان شدید شده بود که خیلی وقت بود هیچ کداممان را نمی شناخت. حتی پدر را که رفیق همراه روزهای تنهایی اش بود. آن تصویر سالم و سرحال از آقاجونی که ظهرها از مغازه برمی گشت، غروب ها می رفت مسجد، کنار سفره نشسته بود و با انگشت های کشیده و با اشتها غذا می خورد، شکر توی ماست می ریخت، نان تلیت می کرد، آن تصویر دوردست از آقاجونی که میل پهلوانی روی تراس داشت ... حتی همان وقت ها که زنده بود هم خیلی کمرنگ شد بود.

و دیشب، یکدفعه، من همان آقاجون را دیدم که در خانه را باز کرد و آمد تو و دلم عجیب برایش تنگ شد.

از صبح که بیدار شده ام، وسط گلو درد و آه و ناله بیماری، مجالی اگر پیدل کنم به آن تصویر فکر می کنم، به آن لحظه بکر که مهمان التهاب بیماری دیشبم شده بود. شیرینی بودن آقاجون را زیر لبم مزه مزه می کنم و هی فکر می کنم اگر قرار نبود روزی، دوباره، خیلی زود، و برای همیشه آقاجون را در آن تصویر همیشگی داشته باشم، چقدر زندگی سرد و کسل و غیرقابل تحمل می شد.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 3:14

صفحه بندی