(به صبا و عیدانه که بهانه دررفتن از زیر تنبلی اینجا نوشتن شدند)
قبل از اینکه بچه دار شوم زیاد خوانده و شنیده بودم که بچه آدم را بزرگ می کند. درست می کند. از مادری که به خاطر شیردهی به فرزندش مجبور شده بود به فکر رسیدگی به دندان هایش بیفتد، تا آدم هایی که دقتشان روی کلماتی که به کار می بردند زیاد شده بود، آنها که به خاطر بچه مرتب غذا می پختند و برنامه زندگی شان روی روال افتاده بود و ...
برای خودم هم از این حدس ها زده بودم. یکیش لابد این بود که کمتر موبایل دست بگیرم. که هنوز نشده آنقدر که همه زندگی من جمع شده توی موبایلم: ساعتم، تقویمم، مفاتیحم، کتاب هایم، دفترچه برنامه ریزی هایم، یادداشت هایم، سخنرانی هایی که میخواهم گوش کنم، دستورغذاهایم، تفریحم، جواب سوال هایم، شماره تلفن هایم و ... و خلاصه در وضعیت بحرانی ای به سر میبریم که فاطمه تقریبا موبایل را مثل یکی از اعضای خانواده به رسمیت می شناسد و مثلا اگر جایی نشسته باشیم و نباشد می گوید موبایلتم بیار! حالا اینکه چقدر این قضیه را بد میدانم و چه اندازه اش را سیر ناگزیر تکنولوژی دنیای مدرن و برای همین هم خیلی به چشمم اتفاق وحشتناکی نیست، بحث مفصلی است.
اما میخواستم بگویم، هیچ وقت فکر نمی کردم تغییری که نقش مادری قرار است در من ایجاد کند، از جنس روابط اجتماعی باشد!
دخترک دارد من را به آدم ها وصل می کند. خیلی نرم و حرفه ای. کاریش نمی توانم بکنم چون مجبورم. به خاطر او. که نباید به خاطر اخلاقیات مادرش منزوی و خجالتی و جمع گریز بار بیاید. دارد من درونگرای فراری از مردم و جمع ها را کم کم از پیله ام می کشد بیرون. چون همبازی می خواهد، چون تفریح می خواهد، چون باید بودن در جمع های شلوغ را یاد بگیرد و من نمی خواهم مادر بدی باشم.
پس مهمانی می گیرم، قرارهایی را که قبلا ده تا یکی قبول می کردم حالا با سر می روم، به امید اینکه آنجا بچه ای باشد، آدم هایی که در یک برنامه ریزی سخت گیرانه حد دیدنشان را بری خودم مشخص کرده بودم که مثلا فلانی شش ماه یکبار، آن یکی دوماهی یک تلفن، حالا بی برنامه و قانون ملاقات می کنم. چون بچه دارند و فاطمه همبازی می خواهد. پارک هایی را که معمولا ترجیح می دادم تنها بروم و فکر کنم و بخوانم و نفس بکشم را جور می کنم با بقیه، قاطی شلوغی آدم ها می شوم و فرصت یک دقیقه سکوت و تامل را پیدا نمی کنم. چون آنجا بچه ها هست و رابطه اجتماعی هست و شلوغی و دورهمی هست و فاطمه اینها را نیاز دارد. دوست دارد.
دخترک خیلی نرم و آرام و حرفه ای دارد من را از پیله ام می کشد بیرون. من هم فقط منفعل نشسته ام و نگاه میکنم ببینم دیگر چه برنامه هایی برای زندگی ام دارد.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی