خرید بک لینک
به نام خدا

هفته بعد که سر کلاس رفتم، چند تا چندتا جمع شده بودند و حرف می زدند. یازدهم ها بیچاره ام کرده بودند این نه ماه! بس که حرف می زدند و شلوغ می کردند و دل به درس نمی دادند. آمدم تشر بزنم که بنشینید سر جاهایتان که دیدم نه! انگار این دفعه فرق می کند! دور هم نشسته بودند و داشتند انشاهایشان را برای هم می خواندند. داشتم شاخ درمی آوردم. از فرصت استفاده کردم و گفتم: خب حالا به جای اینکه واسه دوستاتون بخونین، بشینید سر جاهاتون یکی یکی بیاین واسه کلاس بخونین.

همه نشستند و از دیوار صدا می آمد از آنها نه. داوطلب ها را صدا کردم برای خواندن و پیش خودم فکر کردم موضوع خوب چه کارها که نمی کند!

خستگی نه ماه سر و کله زدن با بازیگوش ترین های مدرسه داشت از تنم در میرفت. چه دل داده بودند به نوشتن چقدر مفصل ... چقدر خوب ... من و بچه ها گوش شده بودیم و وسط تصورات سی سالگی بچه ها غوطه می خوردیم. استاد دانشگاه... درس دادن در مدرسه، خانم وکیل، دوتا بچه ای که سر صبح راهی مهد کودک و خانه مادربزرگ می شدند... زن شاغل موفق عاشق... قسمت جالب انشاها همین بود. یکی از تولد سی سالگی اش می گفت و سورپرایز همسرش، آن یکی از اسم ام اس عاشقانه همسرش... من سرخ شده بودم و آنها نه!

بعد انشاها را آوردم خانه. نصف شب نشستم به خواندن و غرق آینده ی دور و دراز دخترانم شدم. چه خوب توصیف کرده بودند، چه خوب نوشته بودند و فکر کرده بودند ...

ولی از همه عجیب تر یک چیز بود، به بعضی از برگه ها با لبخند خیره می ماندم: آن سی سالگی رویایی که با آب و تاب توصیف شده بود، چقدر شبیه امروز من بود!

همین شد که به فکر افتادم. من در هفده سالگی،سی سالگی ام را چطور می دیدم؟

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1397 ساعت: 18:52

صفحه بندی