گاهی فکر می کنم دیوارهای خانه ما کاغذی است. دیشب تا لحظه ای که می خوابیدم سر و صدای خنده و شوخی از مهمانی شلوغ واحد بغلی می آمد - که البته دوستش داشتم - و صبح به محض اینکه با صدای دخترک از خواب بیدار شدم، بوی اسپند, را حس کردم. آنقدر شدید بود که فکر کردم آقای همسر قبل رفتنش اسپند, دود کرده - کاری که تا به حال نکرده - و بعد که اثری ازش در خانه ندیدم، فهمیدم مثل صداها مال خانه های همسایه هاست است.
با فاطمه که مهد می رفتیم، دم در ساختمان، دوتا کوله بزرگ بود و یک ساک، و پشت در صاحبخانه پر از کفش بود و از داخل صدای حرف زدن و صبحانه خوردن می آمد. منبع بو را پیدا کردم. ساختمانمان کربلایی داشت.
تمام راه برگشت از مهد، رو به اشعه های مهربان صبح سرد پاییزی,، خانه آقای صاحبخانه را تصور کردم با سفره بزرگ صبحانه و ظرف های کره و مربایی که جابه جا می شود و استکان های کوچک چای و مسافرهایی که اول صبح رسیده اند و دلشان مثل کوله های بزرگشان پر از قصه و خاطره های شیرین است. از آن راه. آن راه دوست داشتنی.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی