خرید بک لینک
به نام خدا

جلسه یکی مانده به آخر بود. کلی درباره اهمیت کیفیت انشای آخرشان حرف زدم و بعد گفتم موضوع را خودتان بگویید. از اول سال این کار را نکرده بودم. همیشه موضوع اها از قبل آماده بودند. این دفعه اما هم هیچ موضوع آماده ای نداشتم هم غرغرهای کل سال دهمی ها بالاخره اثر کرده بود که: " خانوم یه بار خودمون موضوع بگیم" 

یازدهمی ها ولی انگار چندان از این پیشنهاد خوشحال نشدند: "ما چبگیم؟ خودتون موضوع بدین!

گیرافتاده بودم و مغزم قفل کرده بود. سر انشاخواندن بچه ها حواسم به موضوع انشایی بود که تا ده دقیقه بعد باید روی تخته مینوشتم و کلی درباره اهمیت انشایی که قرار بود بر مبنای آن نوشته شود حرف زده بودم. 

یادم نیست آخر چطور ذهنم جرقه زد و پای تخته نوشتم: "سی سالگی من"

بلافاصله صداهای اعتراض بلند شد: "کاش خودمون گفته بودیم!" ، " آخه این چیه؟" ، "خانوم ما چی بنویسیم؟"،"خواهشا موضوعو عوض کنین"...

کاری بود که شده بود. اتفاقا تازه داشت از موضوع خوشم می آمد و ابعادش پیش چشمم روشن میشد. بی هوا چه موضوع خوبی به نظرم رسیده بود!

زنگ خورد، از کلاس آمدم بیرون و غرغرها همچنان ادامه داشت. از همه پررنگ ترش هم این بود: " ما تاحالا به سی سالگی مون فکر نکردیم! باز بیست سالگی بیست و پنج سالگی... سی سالگی خیلی دوووره!"

بیست و هشت ساله بودم. سی سالگی خیلی نزدیک بود. 

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر ۱۳۹۷ساعت 4:39  توسط صاد  | 

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 26 تير 1397 ساعت: 14:07

صفحه بندی