شده تا به حال حس کنید همان جایی هستید که دقیقا باید باشید؟
مدرسه برای من اینطور است.
از لحظه ای که وارد کلاس می شوم تا وقتی دارم آسانسور خانه جاری جان را بالا میروم که فاطمه را بگیرم، جایی معلق بین زمین و آسمانم. نه حواسم به خودم هست، نه چیزی از گذشته و آینده یادم می آید، نه خوشحالی و ناراحتی های قبلش پیش چشمم رنگی دارد، نه زمان را می فهمم. پر از انرژی روی دور تند یاد دادنم.
آسانسور که به طبق سه می رسد انگار یک دفعه آسمان پاره می شود و هبوط می کنم. برمیگردم به زمین. به دنیای کوچک خودم با همه غم ها و شادی ها و استرس ها و برنامه ها و دغدغه های نه چندان جالبش.
برمیگردم روی زمین و تا دوشنبه بعد منتظر سفر آسمانی ام می مانم.
این روزها نگرانم یک وقت قلب های توی مردمک چشمم دستم را پیش بچه ها رو کند آنقدر که با عشق نگاهشان میکنم و توی دلم قربان صدقه تک تکشان می روم.
پ.ن: مادرها از لحظه های شیرین مادری که می نویسند، تهش دعا می کنند خدایا لذتش را به هرکه آرزو دارد بچشان. من فکر میکنم وقتی از معلمی می نویسیم هم باید از این دعاها بکنیم. من سال ها حسرت تعریف معلم ها از کلاس و مدرسه را خوردم و حالا میبینم از آنچه فکر میکردم هم شیرین تر است. خدایا لذت این لحظه های ناب را به هرکه دوست دارد بچشان!
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی