خرید بک لینک
به نام خدا

۱. یهویی و بی برنامه استارت از پوشک گرفتن دخترک را زدیم. البته چندان هم برنامه و مقدمه چینی نمی خواست، دارد سه سالش می شود و تا همین الان هم زیادی تنبلی کردم. بالاخره دیروز با خودم فکر کردم من که هیچ وقت خدا وقت و حوصله این پروژه ها را پیدا نمی کنم که منتظرش بمانم، پس همین حالا شروع کنم. با فاطمه رفتیم قصری خریدیم و با ذوق و شوق شروعش کردیم. حالا بیست و چهار ساعت نشده بریده ام. از صبح سه بار پتو و لحاف و روتختی توی ماشین انداخته ام. دوجا را علامت زده ام که وقتی آقای همسر آمد آب بکشیم. ده بار لباس شسته و پهن کرده ام... و ذره ای موفقیت حاصل نشده. یک کم هم نشستم درباره اش کتاب و مقاله خواندم و وقتی دیدم یک پروسه دوهفته تا یک ماهه است، احساس کردم همین الان کم آوردم.

۲. مامان, رفته کربلا و موبایلش را گذاشته که من بدهم تعمیر. اصرار هم کرده که همین هفته. چند روز است درگیر تماس با نمایندگی و پیگیری هایی هستم که چیزی ازش نمی فهمم. و همین کلافه ام کرده. حتی پترن قفل صفحه را هم دو به شک کشیدم. حالا زنگ زده اند که باید ال سی دی هم عوض شود و هزینه آن نزدیک دومیلیون است و چه کار کنیم. آخر سر مجبور شدم بگویم مامان,م کربلاست بگذارید برگردد خبر می دهیم. و جای آنها خودم در دلم گفتم حالا می گذاشتید برگردد بعد میدادید برای تعمیر. بعد از شدت حرصی که خورده بودم بدون اینکه گرسته باشم، نشستم یک کاسه حمص خوردم. نمیشد من هم مثل بعضی ها بی اشتهایی عصبی داشته باشم؟

۳. به طرز محسوسی از عکس ها و استوری های اربعین فرار می کنم. مگر اتفاقی چشمم بیفتد. برای پست دوستانم کامنت نمی گذارم خوش به حالت و التماس دعا، فقط لایک میکنم. به معنی واقعی کلمه حسودی می کنم و راستش فقط منتظرم زودتر این یک هفته تمام شود و قصه این عکس ها و روایت ها و خاطره نگاری ها هم به سر آید. شاید بتوانم این بغض مانده در گلو را جوری قورت بدهم. سه سال است هرکاری توانسته ام کرده ام و نشده که بروم. نخواسته اند که توی آن راه باشم.

۴. دودسته اسفناج خریده ام و حالا در عمل ساده فریز کردنشان ماندم. نزدیک یک ساعت از کتاب مستطاب آشپزی تا همه صفحات اینترنتی را بالا و پایین کردم و کنار صدتا دستور غذا یکی پیدا نشده بود که بگوید برای برانی اسفناج چطور اسفناج را فریز کنید، برای مصارف دیگر چطور. تفت بدهیم؟ آبپزکنیم؟ بخارپز کنیم؟ سیر و ادویه بزنیم یا نه. خرد شود یا درسته؟ قبل پختن خرد شود یا بعدش ؟ ... فکر می کردم این بیماری موبه مو عین دستور عمل کردنم خوب شده باشد که امروز دیدم نه توی مواردی که تجربه ندارم به قوت قبل باقی است. دردسری شدند این اسفناج ها هم.

۵. الان فقط یکی دیگر از آن قرص های انرژی زایی می خواهم که سفر قم جمعه بهم داد. چه زود قبلی تمام شد.


پ.ن: وبلاگستان که سوت و کور شد، انگیزه وبلاگ نوشتنم هم خیلی کم شده. گاهی احساس میکنم اینجا دارم برای دیوار حرف می زنم یا خودم مانده ام و تک و توکی خواننده که اندازه انگشتان یک دست هم نمی شوند. ولی انگار رسم شده که هر چند وقت یکبار اتفاقی بیفتد که دلگرمم کند به اینجا نوشتن. مثل اینکه چهارشنبه بعد کلاس، یکی از بهترین دانشجوهای این پنج جلسه بیاید پیشم و بگوید مامان,م وبلاگ شما را می خوانند. از پست «پشت صحنه» فهمیده اند. البته که هیچ معلمی دوست ندارد دست تقلب ها غرغرهایش برای دانشجوها رو شود، ولی این اتفاق آنقدر عجیب بود که حسابی چسبید. سلام مامان, شاگرد من! خوبید؟ ممنونم که اینجا را می خوانید :)

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 14:15

صفحه بندی