امروز از آن روزها بود. اسمش را گذاشتم تراژدی. اسم بی خودی است ولی چیز بهتری به نظرم نیامد. از آن روزها که اتفاقات بد و اعصاب خرد کن پشت سر هم ردیف می شوند و تو هرچه می گردی علتش را نمی فهمی. مقصر پیدا نمی شود. از آن روزها که به قول آقای همسر فقط باید فردا شود.
صبح با نگرانی زیاد از درس های نخوانده کلاس زبان و مهمان های رودربایستی دار فردا شب بیدار شدم. به هیچ کدام نرسیدم چون باید فاطمه را میبردم کلاس. یک کلاس مادر و کودک یک ساعته در هفته در جهت اجتماعی شدنش. بعد از ظهر قرار بود با جاری جان برویم روضه ماجده. از همان اول میدانستم امروزم روی دور تند است و خودم را آماده اش کرده بودم. سعی کردم فکر کتاب نخوانده کلاس و مهمان ها را تا جای ممکن از ذهنم دور کنم وقتی تا شب - یا به طور واقع بینانه اش نصف شب - زمانی برای رسیدگی به آنها نداشتم. بدو بدو حاضر شدیم و دخترک دم بیرون رفتن خرسی اش را هم برداشت و گوشی موبایل قدیمی آقای همسر که جدیدا (بلل)ش شده را گرفت دستش. هیچ کدام را هم نگذاشت. با خرسی و موبایل و فاطمه رفتیم کلاس. همه چیز خوب. غیر آنکه وقتی آخر جلسه طبق روال معمول مربی از مادرها پرسید حس دقیق همین الانتان را بگویید، من دیدم مثل جلسه قبل دوباره دارم میگویم: استرس... نگرانی کارهای زیادی که دارم و از تمامشان عقبم. بعد دیدم احتمالا توی هر ساعت و شرایطی این سوال را از من بپرسند پررنگ ترین حسم همین است. فکر نکردم چه کار باید بکنم که وقتش نبود. با فاطمه با تاکسی برگشتیم تا جایی که باید پیاده می آمدیم تا خانه. این وسط ها آقای همسر هم تماس گرفت که کار خروج از کشور به مشکل خورده و کربلای هفته بعد روی هواست و بمب! اولین دیوار آوار شد. وسط راه پیاده دخترک اصرار که خرسی را بغل کنم بلل را هم بده دستم. دیدم با این دوتا احتمال زمین خوردنش زیاد است و موبایل نابود می شود. خیر سرم ایده زدم که موبایل را بگذار توی جیبت. کلا از گذاشتن چیزها در جیبش استقبال می کند. قبول کرد و خرسی به بغل و موبایل در جیب برگشتیم. رسیدیم خانه و سریع سفره انداختم تا نهار بخوریم و نماز بخوانم و راه بیفتیم که به روضه ماجده برسیم. این وسط ها باز تماس های تلفنی سر قضیه کربلا بود و حرص خوردن های من بابت تفاوت های شخصیتی عمیقی که معمولا اینطور مواقع خودش را نشان می دهد. تا نهار تمام شد یکدفعه فکر کردم موبایل فاطمه کو؟ کل خانه را گشتم و نبود. جیب هایش را گشتم، کیفم، ساکم... فهمیدم احتمالا افتاده توی راه. اینکه با چه عقلی موبایل را گذاشته ام توی جیب کوچک دخترک را خودم هم هنوز نمی دانم، نپرسید. گوشی قدیمی و بی مصرف و بدون سیم کارت بود ولی پر عکس های باحجاب و بی حجاب که آقای همسر از چندسال پیش که گوشی اش را عوض کرد پاکش نکرده بود. به خاطر فاطمه رمز هم نداشت. از استرس صدایم گرفت. نفهمیدم چطور دخترک را حاضر کردم و نماز نخوانده راه افتادیم توی خیابان دنبال گوشی. حالا بیست دقیقه بعدش دم مترو قرار دارم با جاری جان که برویم روضه. توی همان بلبشو فکر کردم کنسلش بکنم؟ نکنم؟ دیدم به خاطر قرارمان برنامه امروزش را عوض کرده، گوشی هم یا هست یا نیست که معلوم می شود. بعدش دیگر چکار میتوانم بکنم؟ فقط دویدم که به قرار برسم. فاطمه به بغل تمام راه آمده را برگشتیم و باغچه ها و کنار پیاده روها را نگاه کردیم و تقریبا از تمام مغازه دار های توی راه پرسیدیم کسی موبایلی تحویلشان نداده؟ فاطمه هم که کم کم ماجرا دستش آمده بود ذکر بلل بلل گرفته بود. نبود. یکی برداشته بودش. گوشی بدون رمز پر عکس... بمب! دیوار دوم ریخت و دویدم به قرار دم مترو برسم. رسیدیم خانه ماجده و من نماز ظهر و عصرم را نخوانده بودم. فاطمه را بردم توی اتاق نماز بخوانم. بچه های دیگر هم بودند و بازی میکردند. سلما هم کنارش. الله اکبر را که گفتم چنان گریه و زاری ای راه انداخت که صدایش توی کل خانه پیچید. محیط غریبه بود و اضطراب جدایی اش تشدید شده بود. هرچه بقیه آمدند و بغلش کردند و راه بردند بدتر کرد. سر آخر از رکعت دوم خودم بغلش گرفتم ولی هر رکوع و سجده که میگذاشتم زمین دوباره داد و زاری اش شروع می شد. خانه کوچک بود و سخنرانی شروع شده بود. نگران بودم که سر و صدایش مجلس را مختل نکند. رودربایستی هم داشتم. به هر مصیبتی که بود نماز ظهرم را تمام کردم و نشاندمش روی پایم. گریه ها و بهانه گیری هایش ولی ادامه داشت. در همین اثنا و در تب و تاب راضی کردنش برای نماز خواندن بودم که دیدم پایش خیس است. نم زده بود. از آن اتفاق های نادر سالی یکی دوبار دقیقا امروز اینجا و وقتی یک ساعت به غروب مانده و من نماز نخواندم افتاد. لباس هم نداشت. بمب! دیوار سوم ریخت. بعضی موقعیت ها هست که وقتی از قبل تصورشان میکنی محال است. غیرممکن و وحشتناک. فقط کافی است اتفاق بیفتد که ببینی این نیز می گذرد. نمازنخوانده در روضه ای که حتی با صاحبخانه اش هم رودربایستی داری با یک دخترک پر جیغ و گریه نم زده آن طرف شهر!
بغلش کردم و خواباندمش گوشه ای تا عوضش کنم. قسمتی از شلوار و زیردکمه اش خیس شده بود. لباس من هم احتیاط داشت. پوشکش را عوض کردم و همان شلوار خیس را پایش کردم و فکر کردم دوسه ساعت آینده را چکار کنم؟ نماز عصرم هم مانده. بی قراری اش هم آرام نمی شود. رفتم توی دستشویی دستم را آب بکشم که باز جیغ و فریاد که صدای سخنران را هم درآورد. خانه هم کوچک. دیگر بغلم هم گریه می کرد. رفتم نشستم توی جمع ژاکتم را انداختم روی پایم و نشاندمش روی آن. بعد سریع بادصبا را باز کردم ببینم چقدر تا غروب وقت دارم. تنها امیدم برای نماز خواندن خوابیدنش بود و الا باید ده دقیقه ای مجلس را تعطیل می کردند تا فاطمه جیغ بزند و من نماز بخوانم. با این لباس چطور نماز بخوانم؟ بمب! دیوار بعدی... سعی کردم خودم را آرام بگیرم و ببه لطف خدا بعد نیم ساعت چهل دقیقه خوابید و من با ترس و استرس بلند شدم. که هرآن بیدار می شود و مجلس را به هم می ریزد. رفتم توی اتاق و به هرزحمتی که بود با لباس پاک نمازم را خواندم ولی دریغ از لحظه ای آرامش. هرصدای کوتاه و بلند دلم را می لرزاند که فاطمه است! بیدار شده و الان با گریه و زاری اش قیامت به پا می کند! نفهمیدم چطور خودم را رساندم بالای سرش و هنوز خواب بود. عملیات انجام شده بود و فقط باید تا آخر مجلس نمیگذاشتم روی زمین بنشیند. لباس های خودم هم که دیگر مهم نبود. نمازم را خوانده بودم! تا سه ساعت بعد که برگشتیم خانه بمب دیگری نبود. کوفتگی آوار بمب های قبلی ولی چرا. همین شد که سر بحث با آقای همسر باز شد و به آن ناامیدکننده ترین لحظات زندگی مشترک رسیدم. که همه زوج ها معمولا سالی چندبار (تعدادش به میزان موفقیت ازدواجشان مربوط است) تجربه اش می کنند. بمب! دیگر چیزی برای ریختن نمانده بود. سفر کربلای روی هوا و موبایل پرعکس گم شده و خستگی اتفاقات توی روضه و حالا هم رسیدن به سوال عجیب (من چطور می خواهم با این آدم بقیه عمرم را زندگی کنم؟) که البته معمولا فردایش فراموش می شود ولی خب لحظه های سختی برای آدم ترتیب می دهد.
بماند که خبر یکی دوتا مهمان از مشهد برای هفته های آینده هم رسید و من بیشتر کتاب زبانم را نخوانده بودم و خانه از نامرتبی مثل بازار شام بود و فردا بعد کلاس زبانم مهمان به شدت رودربایستی دار داشتم و کنار همه اینها انگار کوه کنده باشم خسته بودم.
در واقع باید بگویم خسته هستم. بروم درسم را بخوانم و نگرانی ها قل قل توی دلم بجوشند و دعا کنم خدا بیست و چهار ساعت آینده را به خیر کند...
پ.ن: چالش سی روز نوشتنمان هنوز راه نیفتاده. از زمان عقب افتاده ام. حسابی. هی حرف ها و فکرها توی سرم جولان می دهند و فراغت اینجا نوشتنش نیست. ولی بالاخره شروع میکنم. خیلی زود و خبرش را می دهم همین جا. به امید خدا.
برچسب:
نویسنده: آرمان قاسمی