خرید بک لینک
به نام خدا

قرار بود آن جلسه از ایده ها حرف بزنم. چه طور ایده خوب برای نوشتن پیدا کنند؟ چطور جوری ببینند که بقیه نمی بینند. طرح درسم از قبل کامل بود ولی اینقدر تئوری نمیشد پیش رفت. از صبح مستاصل و درگیر بودم. کلاس بهم نمی چسبید. بعد فکر کردم اول جلسه موضوعی بدهم که همان جا بنویسند. کمی با موضوع سر و کله بزنند تا وقتی راه های پیداکردن زاویه های جدید را یادشان می دهم بهتر بفهمند. توی یکی از کتاب های نویسندگی خوانده بودم در کلاس (ترس از نوشتن) به هنرجوها گفته اند درباره صبحانه ای که خوردید بنویسید. ایده خوبی بود. رفتم سر کلاس و بعد سلام گفتم درباره صبحانه ای که خوردید بنویسید. هاج و واج نگاهم کردند و بعد دست به قلم شدند.

قرار بود همان جا تمام شود. بعد میخواستم چند نفری بخوانند و بروم سر بحثم. وقتی دیدم چسبیده اند به نوشتن و با خودشان لبخند می زنند، فکر کردم بگذار لمس کنن نوشتن درباره همه چیز همین قدر آسان است. یاد خاطره ای که سمیه تعریف کرده بود افتادم، وسط کلاس خودکارش را انداخته بود زمین و گفته بود این صدا را بنویسید. تجربه اش را مو به مو تکرار کردم. چند نفری که نوشته های صبحانه شان را خواندند و همه دیدیم درباره موضوع «صبحانه امروز» هم می شود اینقدر جالب نوشت، خودکارم را انداختم زمین و گفتم بنویسید. صدای اعتراض ها بلند شد ولی بعد که مشغول نوشتن شدند دیدم خودشان هم تعجب کرده اند چه آسان می شود نوشت. نصف وقت کلاسم رفته بود. این یکی هم بی برنامه آمده بود وسط طرح درسم ولی تازه از این بازی خوشم آمده بود. فکر کردم تا سه نشه بازی نشه. یاد یکی دیگر از تمرین های کتاب های نویسندگی افتادم: نوشتن بوها. با خاطره های مسیه قاطی اش کردم و بعد که چند نفر قصه صدای خودکار را خواندند رفتم وسط کلاس و از بچه ها پرسیدم اسپری دارید؟ یکی شاکی گفت نکنه میخواین بزنین تو هوا بگین بنوسیم؟ گفتم دقیقا! ... عطر شیرین ملایم را که نوشتند خودشان هم از این بازی خوششان آمده بود ولی دیگر وقت نداشتیم. چیزی به آخر کلاس نمانده بود، چند نفری که از قبل اجازه گرفته بودند زودتر بروند تا به بلیط شهرشان برسند هنوز نشسته بود. طرح درس روی هوا رفته بود ولی دیگر کسی خمیازه نمی کشید. خودم هم سر ذوق آمده بودم و داشتم با لبخند نقشه می کشیدم دفعه بعد یک بادکنک هلیومی ببرم سر کلاس!

دانشجوها یک استاد ساختارشکن را می دیدند که با برنامه آمده و اول از صبحانه گفته، بعد که عادت کردند خودکارش را انداخته و سر آخر با اسپری زدن توی کلاس همه را سر ذوق آورده. هیچ کدام از سطرهای بالا خبر نداشتند. فقط خودم بودم که می دانستم نصف این کارها تقلید کارهای سمیه است و شاید نتیجه آن چند ثانیه ای که قبل کلاس جلو قبر شهدای گمنام دانشگاه مکث کرده بودم و از ته دل گفته بودم: خودتون یادم بدید چیکار کنم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: شنبه 10 آذر 1397 ساعت: 14:15

صفحه بندی