خرید بک لینک
به نام خدا

امروز عصر وسط شلوغ پلوغی های مهمان داری، به دلم افتاد به مامان زنگ بزنم. معمولا این کار را نمی کنم. مامان هم دیگر می داند روزهایی که خانواده آقای همسر از مشهد مهمانمان می شوند من به کل غیب می شوم. بس که مشغول پختن و شستن و پذیرایی ام. دیشب که حرف زدیم ولی، مامان سرحال نبود. بی حوصله و تنها بود و شاید همین باعث شد که دم غروبی همان طور که مشغول ظرف شستنم، گوشی تلفن را هم بین شانه و گوشم نگه دارم و زنگ بزنم خانه. گوشی را که برداشت اولش جاخورد. میدانست امروز صبح مهمان هایم رسیده اند و برای همین انتظارش را نداشت. از این در و آن در گفتم با پس زمینه صدای شیرآب،در حال کف زدن به فنجان ها و بشقاب ها، ده دقیقه یک ربعی حرف زدیم. موقع خداحافظی چندبار تشکر کرد: ممنون نازنین که زنگ زدی. دستت دردنکنه دخترم خوشحالم کردی...

از سر شب تاحالا یاد تشکر کردن هایش که می افتم اشک توی چشم هایم جمع می شود. قلبم از این نیاز فشرده می شود. من مگر چه کار کردم جز ده دقیقه صحبت از راه دور؟

بعد یاد رابطه خودم با فاطمه می افتم. فاطمه ای که از توجه و حرف زدن با من سیر نمی شود و من که معمولا کار دارم یا بی حوصله ام. تنم می لرزد از فکر اینکه یک وقتی می رسد - نه خیلی دور - که چشم انتظار یک تلفنش باشم.

برچسب: نویسنده: آرمان قاسمی تاريخ: سه شنبه 2 مرداد 1397 ساعت: 18:52

صفحه بندی